My professor
My professor
Chapter:2
Part:27
جونگ کوک گذرنامه های هیزل و سونگ رو بهشون تحویل داد و سونگ پرسید :
سونگ:چیشد؟
جئون که دقایقی رو به خاطر زبان قویش با پذیرش صحبت کرده بود گفت:
جونگکوک:میگه سه تا اتاق هست. اما کنار هم نیستن دو تاشون تو یه طبقن. و اونیکی سه طبقه بالاتره که همین امروز تخلیه شده، چند دقیقه دیگه که نظافتش تکمیل شه کارتشو تحويلمون میدن
هیزل که ناخودآگاه خودش و جئون رو تو یه طبقه تصور کرده بود با خیال راحت از جاش پا شد و دسته چمدونشو گرفت ...
سونگ هم با نفس عمیق و سرخوشی دستشو به زانوهاش تکیه داد و بلند شد
کف دستاشو به هم مالید و با اعتماد به نفس گفت:
سونگ :عاليه ! من و جئون اونی که تو یه طبقه س رو برمیداریم !
لبخند دختر تو نطفه ماسید و ناخودآگاه با چشمای گرد سونگ رو نگاه کرد ...
جونگ کوک با دیدن چهره ی هیزل لبشو گاز گرفت تا جلوی خندشو بگیره و سرشو انداخت پایین ...
سونگ: تو که تنهایی نمیترسی هیزل جان؟
هیزل که انگار کاخ آرزوهاش در کسری از ثانیه فرو ریخته بود، جونگ کوک رو زیر چشمی نگاه کرد و زیر لب گفت:
هیزل:من؟ ... نه ... چیزه ... فقط ...
جئون سرشو کاملا بالا گرفت و دست به سینه به لبای هیزل خیره شد تا ببینه میخواد چه دروغی سر هم کنه ....
هیزل :راستش قرار بود من و استاد در مورد سخنرانی با هم یه مشورتایی بکنیم ، یعنی باید همش در ارتباط باشیم ... از اونجا که وقت زیادی
به مراسم باقی نمونده ... و اینکه ...
دوباره جونگ کوک رو نگاه کرد که سرشو در تایید دروغای هیزل به علامت «که اینطور!» تكون میداد و جلوی خندشو میگرفت ...
هیزل از اینکه جونگکوک هیچ کمکی نمی کرد کلافه شد
هیزل :آها قراره بود که با هم یه متنی رو هم آماده کنیم برای یه محقق که مواد اولیه رو از لحاظ ایمنی و اینجور چیزای بدن ...
سونگ که از صغری کبری چیدن هیزل هیچی نمی فهميد حرفشو قطع کرد و جئون رو نگاه کرد
سونگ:خیله خب ... فرقی نمیکنه ، برنامه ی شب نشینی داشتم با جئون ... با اینکه بینمون سه طبقه فاصله است بساط آبجو سرجاشه دیگه نه؟ هنوز شیرینی پیروزیمونو بهت ندادم دکتر
جونگ کوک همونطور دست به سینه و ریلکس ، با چشمای نیم باز گفت:
جونگکوک:مرد حسابی نفست از جای گرم بلند میشه؟... ما وسط یه مسافرت علمی ایم خوش و بش رو بزاریم برای یه وقت دیگه ....
سونگ که با یادآوری موفقیت علمی دانشگاهش کم مونده بود برقصه با انرژی صورت جئونو
گرفت و محکم گونه شو ماچ کرد
سونگ:استاد ! ... هر چی شما دستور بفرمایید ... !
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:27
جونگ کوک گذرنامه های هیزل و سونگ رو بهشون تحویل داد و سونگ پرسید :
سونگ:چیشد؟
جئون که دقایقی رو به خاطر زبان قویش با پذیرش صحبت کرده بود گفت:
جونگکوک:میگه سه تا اتاق هست. اما کنار هم نیستن دو تاشون تو یه طبقن. و اونیکی سه طبقه بالاتره که همین امروز تخلیه شده، چند دقیقه دیگه که نظافتش تکمیل شه کارتشو تحويلمون میدن
هیزل که ناخودآگاه خودش و جئون رو تو یه طبقه تصور کرده بود با خیال راحت از جاش پا شد و دسته چمدونشو گرفت ...
سونگ هم با نفس عمیق و سرخوشی دستشو به زانوهاش تکیه داد و بلند شد
کف دستاشو به هم مالید و با اعتماد به نفس گفت:
سونگ :عاليه ! من و جئون اونی که تو یه طبقه س رو برمیداریم !
لبخند دختر تو نطفه ماسید و ناخودآگاه با چشمای گرد سونگ رو نگاه کرد ...
جونگ کوک با دیدن چهره ی هیزل لبشو گاز گرفت تا جلوی خندشو بگیره و سرشو انداخت پایین ...
سونگ: تو که تنهایی نمیترسی هیزل جان؟
هیزل که انگار کاخ آرزوهاش در کسری از ثانیه فرو ریخته بود، جونگ کوک رو زیر چشمی نگاه کرد و زیر لب گفت:
هیزل:من؟ ... نه ... چیزه ... فقط ...
جئون سرشو کاملا بالا گرفت و دست به سینه به لبای هیزل خیره شد تا ببینه میخواد چه دروغی سر هم کنه ....
هیزل :راستش قرار بود من و استاد در مورد سخنرانی با هم یه مشورتایی بکنیم ، یعنی باید همش در ارتباط باشیم ... از اونجا که وقت زیادی
به مراسم باقی نمونده ... و اینکه ...
دوباره جونگ کوک رو نگاه کرد که سرشو در تایید دروغای هیزل به علامت «که اینطور!» تكون میداد و جلوی خندشو میگرفت ...
هیزل از اینکه جونگکوک هیچ کمکی نمی کرد کلافه شد
هیزل :آها قراره بود که با هم یه متنی رو هم آماده کنیم برای یه محقق که مواد اولیه رو از لحاظ ایمنی و اینجور چیزای بدن ...
سونگ که از صغری کبری چیدن هیزل هیچی نمی فهميد حرفشو قطع کرد و جئون رو نگاه کرد
سونگ:خیله خب ... فرقی نمیکنه ، برنامه ی شب نشینی داشتم با جئون ... با اینکه بینمون سه طبقه فاصله است بساط آبجو سرجاشه دیگه نه؟ هنوز شیرینی پیروزیمونو بهت ندادم دکتر
جونگ کوک همونطور دست به سینه و ریلکس ، با چشمای نیم باز گفت:
جونگکوک:مرد حسابی نفست از جای گرم بلند میشه؟... ما وسط یه مسافرت علمی ایم خوش و بش رو بزاریم برای یه وقت دیگه ....
سونگ که با یادآوری موفقیت علمی دانشگاهش کم مونده بود برقصه با انرژی صورت جئونو
گرفت و محکم گونه شو ماچ کرد
سونگ:استاد ! ... هر چی شما دستور بفرمایید ... !
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
- ۸۱۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط