۷۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۲۰ نشر

۷۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۲۰ نشر
part : 5
@ معذرت میخوام ، باید برای چند دقیقه مرخص بشم
. هیچکس حرفی نمیزد و فقط صدای چکه کردن گِل از لباس من شنیده میشد
لبام محکم روی هم بسته شده و حرف زدن برام سخت ترین کار بود . زن ناشناس دستمو محکم گرفت و سریع به سمت پله ها قدم برداشت ...
+ داری چیکار میکنی ؟ دستم درد گرفت ولم کن
چهره ی جسور و قدرتمندش ؛ چشمان سرد و عصبیش من رو از انتخاب کردن این عمارت برای کمک ، پشیمون کرده بود
قبل از اینکه از پله ها بالا بره ، بدون ایستادن به سمت پسری که پشت پیانو نشسته بود نگاه کرد و بهش علامت داد . پسر دستانش رو روی پیانو گذاشت و آروم نواخت
همونطور که دست منو گرفته بود از پله ها بالا رفت و وارد راهرو شد
راهرو تقریبا تاریک بود و هیچکس داخلش دیده نمیشد
زن جلوتر از من ایستاد ، نفس عمیقی کشید و ناگهان به سمتم برگشت . رگ های چشمش قرمز بود و از نحوه نفس کشیدن ، خشم رو احساس میکردم
دستشو بالا آورد و بهم سیلی زد . با حرص و عصبانیت و به نحوی که کسی صداشو نشنوه لب زد
@ دختره ی خیره سر ، داری چه غلطی میکنی ؟
میخوای آبرو و اعتبار من رو به باد بدی آره ؟ دودمانتو به باد میدم
میخواست از کنار من رد بشه اما جلوشو گرفتم
+ داری چی میگی واسه خودت ؟ من اصلا تورو نمیشناسم لعنتی درست صحبت کن . من فقط از تو درخواست کمک داشتم و تو چنین برخوردی با من داشتی ... چطور میتونی انقدر سنگدل باشی ؟
موهای بلندمو گرفت و به سمت یکی از اتاق ها رفت
+ ولم کن عوضی داری چیکار میکنی
دستگیره ی در رو پایین کشید و وارد اتاق شد . در رو محکم بست بالاخره موهامو ول کرد
@ من رو نمیشناسی ؟ درخواست کمک داشتی آره ؟
چنان کمکی بهت بکنم که توی خوابت هم تصور نمیکردی
صدای جیر جیر در به گوش رسید
در آروم باز شد و چهره ی مرد نمایان
مرد اول به من نیم نگاهی انداخت و بعد با لبخند به زن ناشناس چشم دوخت . صدای مردونه و جنتلمنش به گوش رسید
/ عزیزم مشکلی پیش اومده ؟
زن ناشناس دستپاچه شد و آروم و با ناز لب زد
@ نه عزیزم چیزی نیست ... معذرت میخوام که مهمانی رو ترک کردم
سریع به سمت مرد رفت و دستشو رو دور بازوی مرد حلقه کرد . خطاب به من سرد و بی احساس لب زد
@ سریع لباست رو عوض کن و بیا پایین . یادت باشه
جوری وانمود کن که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ... وگرنه من میدونم و تو
با لبخند به مرد نگاه کرد و از دید ها پنهان شد
روی تخت نشستم و سرمو داخل دستام گرفتم . شاید واکنش من برای شما عجیب و غیر منطقی باشه
اما ... باید بگم که من ترسیدم . خیلی خیلی ترسیدم
نمیدونم که چه اتفاقی افتاده و من داخل این عمارت
و جنگل برهوت چه نقشی دارم ...
نمیدونم که اینجا چه خبره و تنها چیزی که به یاد میارم پیدا کردن کتاب و سقوط داخل رودخونه بود
همین و بس. من نمیدونم که چطور سر از این دنیا درآوردم و حتی خانم ناشناس ، این عمارت و این احساس رو نمیشناسم
به اطراف نگاه کردم ، زیبا بودن این اتاق غیر قابل توصیفه ... اما فعلا زیبایی برای ما مهم نیست
باید از هر راهی که شده از اینجا فرار کنم . راحت ترین راه فرار کردن از طریق همون در بود که از طریقش وارد این فلاکت شدم ، اما ممکنه اون خانم ناشناس منو ببینه و .... به پنجره ی بزرگ که داخل اتاق قرار داشت نگاه کردم . آممممم این بهترین ایدس !
به سمت پنجره قدم برداشتم که ارتفاعش تا زمین رو حساب کنم ، اما ناگهان در باز شد

حمایت کنننننن خواهر
دیدگاه ها (۴۷)

اسلاید اول و دوم مرلین ... هر کدومو خواستین تصور کنینسومی خا...

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

part : 3همه چیز عادی بود تا اینکه .... صدای اطراف مبهم شددیگ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

سه قلب یک عشق. 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط