لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شد

لحظه ای از عشق خواندی ، جان من بیمار شد

شور عشقت را گرفتم ، نبض من تڪرار شد

در نگاهت چون عروسڪ خواب می دیدم ڪه تو

لب به لب هایم نهـــادی ، عشق من بیـــدار شد

روح و جانم را ربودی ، دین و ڪیشم را گرفتی

از همه عالم گریزان , مست آن دیدار شد

در نمازم جای " سبحانَ " صدایت می زدم

در سڪوت و انزوایم ، ذڪر تو اجبار شد

تو ، خدایم ، نه ، وجودم را گرفتی از من و

بی تو بــودن در وجودم ، هرنفس انڪار شد

❤️
دیدگاه ها (۲)

.

.

یڪ نفـــر هـست ڪه لب وا بڪند می میــــرم خنده ی معـــجزه آسا...

این گــلا تقدیم به عــزیزای ویسگــونی...من رفتـــم به زور بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط