***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


# پارت ۲۱: وداع در سکوت

فضای فرودگاه به طرز عجیبی خالی و ساکت بود. هیچ خبری از ازدحامِ همیشگی، دوربین‌های کنجکاوِ خبرنگارها یا فلش‌های خیره‌کننده نبود. لیها در میان این سکوت، تنها با «ته‌هان» و «جونگ‌کوک» ایستاده بود. غیبتِ لی‌رانگ، مثل یک سایه‌ی شوم روی ذهنش سنگینی می‌کرد؛ ترسی پنهان در اعماقِ وجودش که آیا او در فرانسه منتظرش است؟ یا قرار است دوباره با یک کابوسِ جدید روبرو شود؟

اما در آن لحظات، حضورِ ته‌هان و جونگ‌کوک، تنها لنگرگاهی بود که او را از غرق شدن در اضطراب نجات می‌داد. ته‌هان برای او شبیه به پدری بود که هرگز نداشت، و جونگ‌کوک... جونگ‌کوکِ شبِ گذشته، حالا شبیه به یک تکیه‌گاهِ گرم و مطمئن بود.

ته‌هان با نگاهی مهربان که حاکی از نگرانیِ یک پدر بود، جلو آمد و شانه‌ی لیها را گرفت: «لیها، مراقب خودت باش. هیچ‌چیز مهم‌تر از امنیت و آرامشِ خودت نیست.»

لیها با صدایی که هنوز کمی از اتفاقات شب قبل در آن لرزش داشت، لبخندِ کم‌رنگی زد: «ممنونم، آقای ته‌هان.»

در همین لحظه، گوشیِ ته‌هان شروع به زنگ خوردن کرد. او نگاهی به صفحه گوشی انداخت، عذرخواهی کوتاهی کرد و برای پاسخ دادن به گوشه‌ای از سالنِ خلوت رفت.

لیها نگاهش را به ته‌هان که دور می‌شد دوخت و زیر لب با حسرتی که در صدایش موج می‌زد، گفت: «پدرِ خیلی خوبیه.»

جونگ‌کوک که کنارش ایستاده بود و به نگاهِ لیها خیره شده بود، آرام پاسخ داد: «آره... خیلی خوبه.»

سکوت دوباره میانشان نشست؛ اما این بار سکوتی متفاوت بود. سکوتی که در آن، هزاران حرفِ نزده، در نگاهشان جریان داشت. لیها می‌دانست که باید برود. او با دستانی که کمی سرد شده بود، کیفش را محکم‌تر گرفت و گفت: «من دیگه باید برم. خداحافظ.»

او به سمت گیتِ پرواز قدم برداشت. چند قدمی از آن‌ها دور شد، اما انگار چیزی در قلبش باقی مانده بود که اجازه نمی‌داد به این سادگی عبور کند. او در میانه راه، متوقف شد. نگاهی به دور و بر انداخت؛ ته‌هان هنوز مشغول صحبت بود و جونگ‌کوک با چشمانی که هر لحظه از رفتنِ او بی‌قرارتر می‌شد، نگاهش می‌کرد.

لیها سریع برگشت. به سمت جونگ‌کوک قدم تند کرد و قبل از اینکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشد، او را در یک آغوشِ کوتاه و بی‌صدا محکم فشرد. این یک آغوشِ کوتاه و اضطراری بود؛ آغوشی که انگار می‌خواست گرمایِ شبِ قبل را با خود به فرانسه ببرد.

قبل از اینکه جونگ‌کوک بتواند واکنشی نشان دهد، لیها از او جدا شد و با قدم‌هایی تند و استوار، بدون اینکه به عقب نگاه کند، به سمت درِ خروجیِ پرواز رفت و بالا رفت. او رفت، اما در اعماقِ وجودش، پیوندی برقرار شده بود که فاصله نمی‌توانست آن را از بین ببرد.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

مخاطب دارهمخاطبش=)https://wisgoon.com/yslysl

مخاطب دارهمخاطبش=)https://wisgoon.com/teakook_jk

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفانفقط یک روز ...

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط