ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡27
________
*..هوا گرمتر شده بود بود و چون اخر هفته بود سومی تو گلخونه مشغول رسیدگی به گل ها بود که چشمش به تخته سیاه افتاد...*
"بارانی،ابری،افتابی...تو کدومو ترجیح میدی؟♡"
"ابری..چون از رعد و برق میترسی و باعث میشه بیشتر فرصت داشته باشم بغلت کنم"
*جونگکوک اومده بود تو گلخونه؟...جوابشم نوشته بود؟جواب متنی که فقط برای تفریح سومی روی تخته نوشته بود*
*..سومی با لبخند از جاش بلند شد و گچ صورتی رو برداشت و دوباره زیرش نوشت*
"چرا اینقدر مراقبمی؟"
*با نوشتن جمله لبخندی روی لبش اومد...جونگکوک حالا براش مثل یه تکیه گاه بود...کسی که با کوچیک ترین مشکل میتونست بهش بگه و مطمعین باشه بهش پشت نمیکنه...کسی که تمام محبت هایی که تا حالا تجربه نکرده بود رو داشت بهش میکرد...و شاید این...شروع عشق دو طرفشون بود؟...*
*روز بعد سومی با فکر خوندن جواب روی تخته سیاه از خواب بلند شد و با عجله به سمت به سمت گلخونه رفت و با دومین جمله با گچ آبی موجه شد*
"فقط نمیتونم اروم باشم وقتی اینقدر بی حواسی"
*جونگکوک حالا واقعا مرد رویاهاش شده بود؟کسی که هیچوقت فکر نمیکرد بتونه عاشق کسی بشه عاشق شده بود؟...با گذشت ساعت ها جونگکوک هنوز به عمارت بر نگشته بود...امشب سومی به خودش قول داده بود که بهش اعتراف کنه...اعتراف اینکه حظور اون باعث گرم شدن بدنش میشه...ولی عقربه ها همینطور نزدیک و نزدیک تر به نیمه شب حرکت میکردن...عمارت تو سکوت عمیقی بود که یدفعه صدای باز شدن در عمارت سکوت رو در هم شکست...حالا قطره های خون که روی زمین چکه میکرد گویای همه چیز بود..*
_________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡27
________
*..هوا گرمتر شده بود بود و چون اخر هفته بود سومی تو گلخونه مشغول رسیدگی به گل ها بود که چشمش به تخته سیاه افتاد...*
"بارانی،ابری،افتابی...تو کدومو ترجیح میدی؟♡"
"ابری..چون از رعد و برق میترسی و باعث میشه بیشتر فرصت داشته باشم بغلت کنم"
*جونگکوک اومده بود تو گلخونه؟...جوابشم نوشته بود؟جواب متنی که فقط برای تفریح سومی روی تخته نوشته بود*
*..سومی با لبخند از جاش بلند شد و گچ صورتی رو برداشت و دوباره زیرش نوشت*
"چرا اینقدر مراقبمی؟"
*با نوشتن جمله لبخندی روی لبش اومد...جونگکوک حالا براش مثل یه تکیه گاه بود...کسی که با کوچیک ترین مشکل میتونست بهش بگه و مطمعین باشه بهش پشت نمیکنه...کسی که تمام محبت هایی که تا حالا تجربه نکرده بود رو داشت بهش میکرد...و شاید این...شروع عشق دو طرفشون بود؟...*
*روز بعد سومی با فکر خوندن جواب روی تخته سیاه از خواب بلند شد و با عجله به سمت به سمت گلخونه رفت و با دومین جمله با گچ آبی موجه شد*
"فقط نمیتونم اروم باشم وقتی اینقدر بی حواسی"
*جونگکوک حالا واقعا مرد رویاهاش شده بود؟کسی که هیچوقت فکر نمیکرد بتونه عاشق کسی بشه عاشق شده بود؟...با گذشت ساعت ها جونگکوک هنوز به عمارت بر نگشته بود...امشب سومی به خودش قول داده بود که بهش اعتراف کنه...اعتراف اینکه حظور اون باعث گرم شدن بدنش میشه...ولی عقربه ها همینطور نزدیک و نزدیک تر به نیمه شب حرکت میکردن...عمارت تو سکوت عمیقی بود که یدفعه صدای باز شدن در عمارت سکوت رو در هم شکست...حالا قطره های خون که روی زمین چکه میکرد گویای همه چیز بود..*
_________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۷۰۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط