★彡   Part 35 彡★

★彡   Part 35 彡★

مردی سراسیمه وارد اتاق شد.
"قربان باید بریم."
برچسبی که روی دهنم بود رو باز کرد.
"میخوام صدای تقلا کردنت رو بشنوم جوجه کوچولو."
آروم تر گفت: پس تا میتونی داد بزن
منتظر حرفی از جانب من بود. اما من با تمام قدرت روی صورتش تف کردم. هرچند سیلی که بعدش میخوردم قابل پیش بینی بود.
همراه صندلی به یک طرف افتاده بودم.
جوشش خون رو داخل دهنم احساس کردم.
دیگه چی بهتر از این؟
قرار بود اینجا داخل این آتیش بمیرم.
درد بدجور اذیتم میکرد. سرفه های بلند و بی جون میکردم.
اون عوضی رفته بود.
هرکاری میکردم نمیتونستم حتی یه کوچولو تکون بخورم.
امیدم ته کشید.
فریاد کشیدم: پس چرا هیچکی تو این خراب شده نیستتت؟!
"من اینجام پرنسس."
قلبم از تپش ایستاد.
شاید این آدم دقیقا همون کسی بود که من میخواستم در لحظه ی آخر زندگیم ببینم.
کیم تهیونگ.
بلاخره به خودم جرات دادم و سرم رو بالا گرفتم.
چه ... چه بلایی سر صورتش اومده بود؟
موهاش آشفته مثل آبشاری روی صورتش ریخته بودن و کنار فکش کبودی بزرگی شکل گرفته بود.
جای مشت.
جای چندین مشت.
عرق از سر و روش می چکید و صورتش کثیفی هایی داشت.
یک لحظه فکر کردم شاید وضعیت من هم از خودش بدتر باشه.
"میخوای همچنان بهم نگاه کنی تا هردومون تو این آتش سوزی بمیریم یا اینکه برگردیم خونه؟"
تک خنده ای کردم.
"اگه دست هام رو باز کنی، آره. میخوام برگردم خونه."
خنده ی قشنگ همیشگیش رو کرد و اومد و خیلی سریع دست و پاهام رو باز کرد.
به خاطر بسته بودن پاهام تو این مدت طولانی نمیتونستم درست راه برم و بعد چند قدم نزدیک بود با کله برم تو زمین. دستش رو زیر بغلم انداخت و بلندم کرد.
"من رو بزار پایین."
"الان باید از اینجا خارج بشیم. بعدش چشم."
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 36 彡★ بلاخره از شر اون انباری خلاص شدم.به محض اینک...

★彡   Part 37 彡★ "خسته نشدی؟""هنوز نه.""جدی میگم، من حالم خوب...

★彡   Part 34 彡★ با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: ...

خوشگل منو فالو کنید 🌝💅🏻🎀@fate.suga7

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

★ 🎀 𝓂𝓎 𝒷𝓁𝒶𝒸𝓀 𝓇🌞𝓈𝑒 🎀 ★از خواب بیدار شدم رفتم حموم بعد مو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط