خاطره ای از خسرو شکیبایی

خاطره ای از خسرو شکیبایی
سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت دیالوگهارو تمرین میکردکودکی دست فروش پیش ما اومد و جالب بود کههیچ کدوم از مارو نمی شناختبلند گفت:آقا تورو خدا ازم آدامس بخرید..حسین با دیدن بچه رنگش عوض شد و بردش پیش خودشده دقیقه بعد با بچه اومد پیش ما و گفت:آقای جلیلی(مسئول تدارکات) این همکار جدید شما تا آخر پروژه هست.حقوقشم خودم میدموقتی از حسین دلیل کار رو پرسیدم .گفت:به جای دادن یه ماهی خواستم ماهیگیری رو یادش بدماین بچه آینده مملکته...!!
دیدگاه ها (۳)

خاطره ای از خسرو شکیباییسر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت د...

خاطره ای از خسرو شکیبایی سر صحنه بودیم که حسین (پناهی) داشت...

Pt53

رمان تمنابیسان تیتهتهیه کننده حسین حاجی جمالی-چرا زل زدی به ...

مار رفیقشو نیش زده باید محل نیش بمکه😂😂

یکی دیگه قدرشو میدونه . . #بامداد_خمار #نوید_پورفرج #ترلان_پ...

بعضی آدمها خود حال خوب اند...اگر قرار باشد یک فیلم ایرانی قص...

اخه طفلکی😂😂

ویدئو زیبا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط