دونفر در یک قلب پارت پایانی
☆دونفر در یک قلب پارت ۹– پایانی☆
هاروکا کنار تخت ایستاده بود و نگاهش را به یومه دوخته بود. یومه لبخندی آرام روی لب داشت، کمی شرمنده اما پر از آرامش.
اسمایلی و انگیری با قدمهای نرم وارد اتاق شدند و هر دو لبخندی مهربان داشتند.
اسمایلی: «یومه، حالت بهتره؟»
انگیری: «دیدیم که کمی استراحت کردی، حالا وقتشه که لبخند واقعیتو نشون بدی.»
یومه سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «آره… ممنون که اومدید…»
هاروکا بدون هیچ تغییر حالت، قدمی جلو آمد و دست یومه را گرفت: «میدونم ممکنه گیج باشی، ولی… من همیشه مراقبت میکنم.»
یوما از گوشه اتاق نگاه میکرد، دلش پر از نگرانی و حسادت بود، اما وقتی دید یومه لبخند آرامی زد، قلبش کمی آرام گرفت.
اسمایلی و انگیری کمی به عقب رفتند و فضای خصوصی را به هاروکا و یومه واگذار کردند.
انگیری با نگاهی شیطنتآمیز گفت: «خب… حالا که همه هستیم… یه کم خوش بگذره خوبه!»
اسمایلی هم خندید: «آره… ولی نذارین دعوا پیش بیاد!»
یومه به آرامی دست هاروکا را فشار داد و گفت: «مرسی که هستی… حتی وقتی ترسیده بودم.»
هاروکا لبهایش را کمی فشار داد، ولی برای اولین بار یک لبخند کوتاه و واقعی به یومه نشان داد: «تو… واقعاً شجاعی، یومه.»
یوما نفس عمیقی کشید و با صدای آرام گفت: «منم… میخوام مراقبتت کنم… همیشه.»
فضا پر شد از حس محبت، آرامش و دلگرمی. یومه بین هاروکا و یوما قرار داشت، اما دلش میدانست که هر دوی آنها مراقبش هستند و از او حمایت میکنند.
هاروکا دست یومه را محکمتر گرفت و گفت: «دیگه نگران هیچ چیز نباش. ما اینجا هستیم.»
و در همان لحظه، همه با هم لبخند زدند. حتی اگر گذشته پر از درد و اسرار تاریک بود، حالا آیندهای پر از دوستی، عشق و امید پیش رویشان بود.
خورشید کمکم از پشت پنجره میتابید و نور گرمش روی چهرهی همه میافتاد، گویی که تازهترین روز زندگیشان آغاز شده بود…
هاروکا کنار تخت ایستاده بود و نگاهش را به یومه دوخته بود. یومه لبخندی آرام روی لب داشت، کمی شرمنده اما پر از آرامش.
اسمایلی و انگیری با قدمهای نرم وارد اتاق شدند و هر دو لبخندی مهربان داشتند.
اسمایلی: «یومه، حالت بهتره؟»
انگیری: «دیدیم که کمی استراحت کردی، حالا وقتشه که لبخند واقعیتو نشون بدی.»
یومه سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «آره… ممنون که اومدید…»
هاروکا بدون هیچ تغییر حالت، قدمی جلو آمد و دست یومه را گرفت: «میدونم ممکنه گیج باشی، ولی… من همیشه مراقبت میکنم.»
یوما از گوشه اتاق نگاه میکرد، دلش پر از نگرانی و حسادت بود، اما وقتی دید یومه لبخند آرامی زد، قلبش کمی آرام گرفت.
اسمایلی و انگیری کمی به عقب رفتند و فضای خصوصی را به هاروکا و یومه واگذار کردند.
انگیری با نگاهی شیطنتآمیز گفت: «خب… حالا که همه هستیم… یه کم خوش بگذره خوبه!»
اسمایلی هم خندید: «آره… ولی نذارین دعوا پیش بیاد!»
یومه به آرامی دست هاروکا را فشار داد و گفت: «مرسی که هستی… حتی وقتی ترسیده بودم.»
هاروکا لبهایش را کمی فشار داد، ولی برای اولین بار یک لبخند کوتاه و واقعی به یومه نشان داد: «تو… واقعاً شجاعی، یومه.»
یوما نفس عمیقی کشید و با صدای آرام گفت: «منم… میخوام مراقبتت کنم… همیشه.»
فضا پر شد از حس محبت، آرامش و دلگرمی. یومه بین هاروکا و یوما قرار داشت، اما دلش میدانست که هر دوی آنها مراقبش هستند و از او حمایت میکنند.
هاروکا دست یومه را محکمتر گرفت و گفت: «دیگه نگران هیچ چیز نباش. ما اینجا هستیم.»
و در همان لحظه، همه با هم لبخند زدند. حتی اگر گذشته پر از درد و اسرار تاریک بود، حالا آیندهای پر از دوستی، عشق و امید پیش رویشان بود.
خورشید کمکم از پشت پنجره میتابید و نور گرمش روی چهرهی همه میافتاد، گویی که تازهترین روز زندگیشان آغاز شده بود…
- ۹.۸k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط