ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:12
<< 3 ماه بعد >>
بارونهای پاییزی تموم شده بودن.
و تهیونگ هم.
انگار هیچوقت وجود نداشته.
---
سه ماه گذشت.
سه ماهی که ا/ت سعی کرد همهچیزو فراموش کنه.
ردهای روی پوستش کمرنگ شدن.
کابوسها کمتر شدن.
و زندگی دوباره شبیه قبل شد.
ولی فقط از بیرون.
چون شبها…
وقتی اتاق تاریک میشد و صدای ساعت توی سکوت میپیچید، یه حس خالیِ عجیبی توی سینهش بیدار میشد.
انگار چیزی کم بود.
یا بدتر…
کسی.
---
«تو دیگه مثل قبل نمیخندی.»
لوسی اینو یه شب موقع شام گفت.
ا/ت بدون اینکه سرشو بالا بیاره، با غذاش بازی کرد.
«دارم بزرگ میشم.»
«نه.»
لوسی آروم نگاهش کرد.
«تو انگار منتظر چیزی هستی.»
ا/ت همون لحظه اخم کرد.
چون خودش هم نمیدونست منتظر چیه.
---
مینهو این مدت بیشتر بهش نزدیک شده بود.
بعضی وقتا بعد مدرسه باهم میرفتن کافه.
بعضی وقتا فقط توی تماس تصویری تا نصف شب حرف میزدن.
و مینهو… امن بود.
واقعی بود.
برخلاف تهیونگ که مثل یه تبِ خطرناک وارد زندگیش شده بود و بعد ناپدید شده بود.
یه شب مینهو خیلی آروم پرسید:
«هیچوقت شده دلت برای یه چیز سمی تنگ بشه؟»
ا/ت برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد خندید.
«چه سؤال عجیبی.»
ولی جوابشو میدونست.
آره.
---
اون شب دوباره خواب دید.
نه مثل قبل.
این بار تهیونگ چیزی نگفت.
فقط توی تاریکی ایستاده بود.
دور.
دستنیافتنی.
و وقتی ا/ت خواست بهش نزدیک بشه، سایهها اونو بلعیدن.
ا/ت با نفس بریده از خواب پرید.
اتاق سرد بود.
خیلی سرد.
و برای اولین بار بعد از ماهها…
دلش واقعاً برای اون صدا تنگ شده بود.
---
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:12
<< 3 ماه بعد >>
بارونهای پاییزی تموم شده بودن.
و تهیونگ هم.
انگار هیچوقت وجود نداشته.
---
سه ماه گذشت.
سه ماهی که ا/ت سعی کرد همهچیزو فراموش کنه.
ردهای روی پوستش کمرنگ شدن.
کابوسها کمتر شدن.
و زندگی دوباره شبیه قبل شد.
ولی فقط از بیرون.
چون شبها…
وقتی اتاق تاریک میشد و صدای ساعت توی سکوت میپیچید، یه حس خالیِ عجیبی توی سینهش بیدار میشد.
انگار چیزی کم بود.
یا بدتر…
کسی.
---
«تو دیگه مثل قبل نمیخندی.»
لوسی اینو یه شب موقع شام گفت.
ا/ت بدون اینکه سرشو بالا بیاره، با غذاش بازی کرد.
«دارم بزرگ میشم.»
«نه.»
لوسی آروم نگاهش کرد.
«تو انگار منتظر چیزی هستی.»
ا/ت همون لحظه اخم کرد.
چون خودش هم نمیدونست منتظر چیه.
---
مینهو این مدت بیشتر بهش نزدیک شده بود.
بعضی وقتا بعد مدرسه باهم میرفتن کافه.
بعضی وقتا فقط توی تماس تصویری تا نصف شب حرف میزدن.
و مینهو… امن بود.
واقعی بود.
برخلاف تهیونگ که مثل یه تبِ خطرناک وارد زندگیش شده بود و بعد ناپدید شده بود.
یه شب مینهو خیلی آروم پرسید:
«هیچوقت شده دلت برای یه چیز سمی تنگ بشه؟»
ا/ت برای چند ثانیه ساکت موند.
بعد خندید.
«چه سؤال عجیبی.»
ولی جوابشو میدونست.
آره.
---
اون شب دوباره خواب دید.
نه مثل قبل.
این بار تهیونگ چیزی نگفت.
فقط توی تاریکی ایستاده بود.
دور.
دستنیافتنی.
و وقتی ا/ت خواست بهش نزدیک بشه، سایهها اونو بلعیدن.
ا/ت با نفس بریده از خواب پرید.
اتاق سرد بود.
خیلی سرد.
و برای اولین بار بعد از ماهها…
دلش واقعاً برای اون صدا تنگ شده بود.
---
- ۸۴۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط