به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،

به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هر موجی که می‌گفتم غم خویش
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت!
‌



.
دیدگاه ها (۱)

in kafsha dokhi khalam "Maryam"

آخرین روزهای اسفند استاز سرِ شاخِ این برهنه چنارمرغکی با ترن...

طوریم نیست، خرد و خمیرمفقط همین! کم مانده است بی تو بمیرمفق...

دیر گاهی است که افتاده ام از خویش به دورشاید این عید به دیدا...

𝐌𝐚𝐧𝐢 𝐑𝐚𝐡𝐧𝐚𝐦𝐚پـرنـده 🎼بــرای آرزوهـای مـحـال خـویـش مـی گِـری...

#غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدیبا من به «جمع» مردم تنها...

Part ⁴⁸The name of the story: Madness hall(تالار جنون)رفتم س...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

زائری بارانی ام، آقـا بـه دادم مـی رسی؟بی پناهم، خسته ام، تن...

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط