.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا بعد از تمام شدن شامش، آروم از پشت میز بلند شد.
فضای عمارت بیش از حد ساکت بود.
خدمتکارها ظرفها را جمع میکردند و بقیه هم کمکم پراکنده شده بودند.
خواست مستقیم به اتاقش برود، اما ناگهان نور کمرنگی از انتهای راهرو توجهش را جلب کرد.
اخم ریزی کرد.
تا جایی که یادش میآمد آن سمت عمارت چیزی نبود.
کنجکاوی لعنتیاش دوباره بیدار شد.
پس بیصدا قدم برداشت و جلو رفت.
هرچه نزدیکتر میشد، نور واضحتر میشد.
در انتهای راهرو، پشت یک دیوار چوبی تزئینی، دری نیمهباز قرار داشت.
میا با تردید دستش را روی در گذاشت و آرام هلش داد.
در با صدای ضعیفی باز شد.
چشمهایش کمی گرد شد.
فضا شبیه یک بار خصوصی بود.
قفسههای چوبی بلند، پر از بطریهای رنگارنگ.
نور طلایی ملایمی که از چراغهای دیواری پخش میشد.
میز بار بزرگی در وسط اتاق قرار داشت و چند صندلی چرمی اطرافش دیده میشد.
انگار بخشی از عمارت بود که عمداً از دید بقیه پنهان شده بود.
اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرد، مردی بود که پشت به او نشسته بود.
تهیونگ.
روی یکی از صندلیها نشسته بود.
یک دستش دور لیوان کریستالی حلقه شده بود و نور زرد اتاق روی نیمرخ سردش افتاده بود.
میا بیصدا چند قدم جلو رفت.
اما قبل از اینکه حتی به صندلی کناری برسد، صدای بم تهیونگ بلند شد:
_ کنجکاوی آخر یه روزی کار میده دستت.
میا از جا پرید. مطمعنن بی صدا وارد شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چطور فهمیدی؟
تهیونگ جرعهای نوشید و خونسرد گفت:
_ صدای نفست از اول معلوم بود.
میا زیر لب غر زد:
_ عجیب غریب!
بعد بیاجازه روی صندلی کناری نشست.
تهیونگ فقط نیمنگاهی بهش انداخت.
دختر نگاهش بین بطریها چرخید.
آنقدر زیاد بودند که اسم نصفشان را هم نمیدانست.
بالاخره یکی را برداشت و کمی از مایع کهرباییرنگ داخل لیوان خالی ریخت.
لیوان را بالا آورد.
اما قبل از اینکه بنوشد، صدای تهیونگ باعث شد مکث کند:
_ اگه میخوای فردا صبح زنده بیدار شی، اون رو نخور.
میا ابرویی بالا انداخت:
_ مگه سمه؟
_ نه.
نگاهش را به لیوان دوخت و ادامه داد:
_ فقط چهل ساله کهنه شده.
میا با تعجب به نوشیدنی نگاه کرد.
تهیونگ خونسرد اضافه کرد:
_ و قیمت همون یه جرعهای که ریختی، از کل حقوق یک سال بعضی آدما بیشتره.
چشمهای میا گرد شد.
فوراً لیوان را سر جایش گذاشت. نمیخواست تا فردا صبح حالش بد بشه، ظرفیتش هم آن چنان زیاد نبود و چهار پیک کافی بود تا مست کنه.
تهیونگ لیوانش رو چرخوند و بعد جرعه ی دیگه ای ازش نوشید.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
صدای یخهایی که داخل لیوان تهیونگ جابهجا میشد، در اتاق پیچید.
میا نگاهی به نیمرخش انداخت:
_ همیشه میای اینجا؟
تهیونگ لیوان را روی میز گذاشت:
_ وقتایی که سردگمم..
میا عمیق نگاهش کرد، سردرگم بود؟ اما چرا؟ تا اینجا تنها چیزی که از چهره اش خونده بود، بیخیالی و سرد بودنش بود که بعضی وقتا واقعا گیج میشد، از رفتار های ضد و نقیضش:
_ سردرگم از چی؟
چند لحظه سکوت حاکم شد، تنها صدای لیوانی که آروم روی میز گذاشت به گوش خورد.
بعد بالاخره نگاهش رو سمتش چرخوند، و عمیق با اون چشمای قهوهای سوختش، به دو تیله ی عسلی رنگ دختر زل زد و آروم لب زد:
_ مهم نیست.
میا نگاهش را به بطریها دوخت، معلومه هنوز باهاش راحت نیست، خب حقم داشت چون خودش هم نه تنها کنارش معذب بود، زیاد وایب خوبی هم ازش نمیگرفت.
اما با دیدن فضا و حال و هوای اون بار کوچیک دلش میخواست نوشیدنی الکل دار بخوره:
_ میشه بهم از الکلی که خودت داری مینوشی بدی؟
تهیونگ کمی مکث کرد، بعد سرش رو تکون داد و شیشهی الکل رو بلند کرد و داخل لیوان کریستالیِ داخل دست میا ریخت.
ادامه دارد...
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.
میا بعد از تمام شدن شامش، آروم از پشت میز بلند شد.
فضای عمارت بیش از حد ساکت بود.
خدمتکارها ظرفها را جمع میکردند و بقیه هم کمکم پراکنده شده بودند.
خواست مستقیم به اتاقش برود، اما ناگهان نور کمرنگی از انتهای راهرو توجهش را جلب کرد.
اخم ریزی کرد.
تا جایی که یادش میآمد آن سمت عمارت چیزی نبود.
کنجکاوی لعنتیاش دوباره بیدار شد.
پس بیصدا قدم برداشت و جلو رفت.
هرچه نزدیکتر میشد، نور واضحتر میشد.
در انتهای راهرو، پشت یک دیوار چوبی تزئینی، دری نیمهباز قرار داشت.
میا با تردید دستش را روی در گذاشت و آرام هلش داد.
در با صدای ضعیفی باز شد.
چشمهایش کمی گرد شد.
فضا شبیه یک بار خصوصی بود.
قفسههای چوبی بلند، پر از بطریهای رنگارنگ.
نور طلایی ملایمی که از چراغهای دیواری پخش میشد.
میز بار بزرگی در وسط اتاق قرار داشت و چند صندلی چرمی اطرافش دیده میشد.
انگار بخشی از عمارت بود که عمداً از دید بقیه پنهان شده بود.
اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرد، مردی بود که پشت به او نشسته بود.
تهیونگ.
روی یکی از صندلیها نشسته بود.
یک دستش دور لیوان کریستالی حلقه شده بود و نور زرد اتاق روی نیمرخ سردش افتاده بود.
میا بیصدا چند قدم جلو رفت.
اما قبل از اینکه حتی به صندلی کناری برسد، صدای بم تهیونگ بلند شد:
_ کنجکاوی آخر یه روزی کار میده دستت.
میا از جا پرید. مطمعنن بی صدا وارد شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چطور فهمیدی؟
تهیونگ جرعهای نوشید و خونسرد گفت:
_ صدای نفست از اول معلوم بود.
میا زیر لب غر زد:
_ عجیب غریب!
بعد بیاجازه روی صندلی کناری نشست.
تهیونگ فقط نیمنگاهی بهش انداخت.
دختر نگاهش بین بطریها چرخید.
آنقدر زیاد بودند که اسم نصفشان را هم نمیدانست.
بالاخره یکی را برداشت و کمی از مایع کهرباییرنگ داخل لیوان خالی ریخت.
لیوان را بالا آورد.
اما قبل از اینکه بنوشد، صدای تهیونگ باعث شد مکث کند:
_ اگه میخوای فردا صبح زنده بیدار شی، اون رو نخور.
میا ابرویی بالا انداخت:
_ مگه سمه؟
_ نه.
نگاهش را به لیوان دوخت و ادامه داد:
_ فقط چهل ساله کهنه شده.
میا با تعجب به نوشیدنی نگاه کرد.
تهیونگ خونسرد اضافه کرد:
_ و قیمت همون یه جرعهای که ریختی، از کل حقوق یک سال بعضی آدما بیشتره.
چشمهای میا گرد شد.
فوراً لیوان را سر جایش گذاشت. نمیخواست تا فردا صبح حالش بد بشه، ظرفیتش هم آن چنان زیاد نبود و چهار پیک کافی بود تا مست کنه.
تهیونگ لیوانش رو چرخوند و بعد جرعه ی دیگه ای ازش نوشید.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
صدای یخهایی که داخل لیوان تهیونگ جابهجا میشد، در اتاق پیچید.
میا نگاهی به نیمرخش انداخت:
_ همیشه میای اینجا؟
تهیونگ لیوان را روی میز گذاشت:
_ وقتایی که سردگمم..
میا عمیق نگاهش کرد، سردرگم بود؟ اما چرا؟ تا اینجا تنها چیزی که از چهره اش خونده بود، بیخیالی و سرد بودنش بود که بعضی وقتا واقعا گیج میشد، از رفتار های ضد و نقیضش:
_ سردرگم از چی؟
چند لحظه سکوت حاکم شد، تنها صدای لیوانی که آروم روی میز گذاشت به گوش خورد.
بعد بالاخره نگاهش رو سمتش چرخوند، و عمیق با اون چشمای قهوهای سوختش، به دو تیله ی عسلی رنگ دختر زل زد و آروم لب زد:
_ مهم نیست.
میا نگاهش را به بطریها دوخت، معلومه هنوز باهاش راحت نیست، خب حقم داشت چون خودش هم نه تنها کنارش معذب بود، زیاد وایب خوبی هم ازش نمیگرفت.
اما با دیدن فضا و حال و هوای اون بار کوچیک دلش میخواست نوشیدنی الکل دار بخوره:
_ میشه بهم از الکلی که خودت داری مینوشی بدی؟
تهیونگ کمی مکث کرد، بعد سرش رو تکون داد و شیشهی الکل رو بلند کرد و داخل لیوان کریستالیِ داخل دست میا ریخت.
ادامه دارد...
- ۶۶۵
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط