شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد

. شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد
آمد به خودش دید که در بند تو باشد

چون سایه بدنبال تو می آمد و می خواست
یک لحظه ی کوتاه همانند تو باشد

دستم برسد آینه را می شکنم ، تا
جرات نکند شاهد لبخند تو باشد

رگهای زمین تشنه نخواهد شد از این پس
سرچشمه اگر کوه دماوند تو باشد

خوبست که یک لحظه کنارت بنشینم
تو چای بنوشی و غزل قند تو باشد

اشکان صمصام
دیدگاه ها (۲)

از دست تو در هر غزلم آه زیاد است یوسف شدنت را چه کنم چاه زیا...

...

عاشقانه دوستت دارم، نمی فهمی چرا؟؟بی بهانه دوستت دارم، نمی ...

من و این آینه احساس برابر داریم از نگاه دو نفر، فاصله کمتر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط