حکایت و داستان
حکایت و داستان
مردی از دیوانه ای پرسید: اسم اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت:
نام اعظم خدا "نان" است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن، چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت:
در مدتی که قحطی نیشابور چهل شبانه روز طول کشید،
من می گشتم، دیگر نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!
مردی از دیوانه ای پرسید: اسم اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت:
نام اعظم خدا "نان" است اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت:
نادان شرم کن، چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت:
در مدتی که قحطی نیشابور چهل شبانه روز طول کشید،
من می گشتم، دیگر نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم، از آنجا بود که دانستم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!
- ۱.۴k
- ۱۶ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط