چندپارتی درخواستی

چندپارتی درخواستی



ساعت از یازده شب گذشته بود. شرکت تاریک بود و فقط چراغ‌های طبقه‌ی بیست‌و‌پنجم روشن بودن. ات پشت میزش نشسته بود، چشم‌هاش خسته و سرش روی کاغذها خم شده بود. هر چند دقیقه یکبار به درِ اتاق رییس نگاه می‌کرد... همون مردی که باعث شده بود اینقدر دیر بمونه: جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک، رئیس سخت‌گیر و مغرور شرکت، مردی با کت‌و‌شلوار مشکی، ابروهای درهم و نگاهی سرد. هیچ‌کس جرات نداشت به چشم‌هاش نگاه کنه. وقتی از راهرو رد می‌شد، همه‌ی کارمندا سرشون رو پایین مینداختن. اما ات... ات نمی‌تونست انکار کنه که با همه‌ی سخت‌گیری‌هاش، قلبش به تندی می‌زد هر بار که اسمش میومد.

ولی خب... کوک بیش از همه به ات سخت می‌گرفت. اگر کار یکی از کارمندها اشتباه بود، تقصیرش می‌افتاد گردن ات. اگر جلسه‌ای تا دیروقت طول می‌کشید، این ات بود که باید می‌موند و گزارش‌ها رو مرتب می‌کرد.

اون شب، صدای محکم باز شدن در اتاق، ات رو از افکارش بیرون کشید. جونگ‌کوک با قدم‌های بلند بیرون اومد، برگه‌های توی دستش رو روی میز ات کوبید و گفت با همون صدای سرد و پرهیبتش:

– این گزارش هنوز پر از اشکاله. مگه نمی‌فهمی؟ دوباره از اول می‌نویسی.

ات به زور بغضش رو قورت داد، سرش رو تکون داد و گفت:
– بله، آقای جونگ‌کوک.

کوک بدون حتی یه نگاه اضافه، دوباره رفت توی اتاقش. ات چند لحظه به کاغذها نگاه کرد، اشک توی چشم‌هاش جمع شد اما سریع با دست پاک کرد: «نه… من نباید ضعیف باشم. اون هیچوقت نباید اشک منو ببینه.»

ولی حقیقت این بود... قلبش با وجود همه‌ی سردی‌ها، هنوز برای همون مرد می‌تپید. نمی‌دونست چرا، اما هر بار نگاه کوتاهی به چهره‌ی عبوس جونگ‌کوک می‌کرد، یه حس عجیب توی قلبش می‌پیچید.

و همین موقع بود که در اتاق دوباره باز شد. جونگ‌کوک با صدایی جدی گفت:
– هنوز اینجایی؟ چرا اینقدر کندی؟

ات بهت‌زده شد، چون ساعت نزدیک دوازده بود و اون هنوز پای کارش نشسته بود.


---

جلسه‌ی مهم با هیئت‌مدیره‌ی فرانسوی‌ها شروع شده بود. ات پشت میز نشسته بود، گزارش رو آماده کرده و با دقت در حال توضیح دادن بود. همه نگاه‌ها بهش بود و سعی می‌کرد با اعتماد به نفس ظاهر بشه.

اما درست وسط صحبتش، یه عطسه‌ی ناخواسته از دهنش پرید. سکوت کوتاهی جلسه رو گرفت. فرانسوی‌ها لبخند ملایمی زدن و یکی حتی با دستمال کاغذی به ات اشاره کرد، اما... جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک ابروهاشو در هم کشید، دستش رو محکم روی میز کوبید و با صدایی سرد و پر از خشم گفت:
– واقعا شرم‌آوره... وسط مهم‌ترین جلسه‌ی امسال، این کار بچگانه رو کردی؟

ات بهت‌زده سرشو پایین انداخت:
– مـ… معذرت می‌خوام آقای جونگ‌کوک…

اما کوک ادامه داد، بی‌رحمانه، جلوی همه:
– این اولین بار نیست که نشون می‌دی هیچ ارزشی برای شرکت من نداری. تو کندی، بی‌عرضه‌ای، حتی یک کار درست از دستت برنمیاد. نمی‌دونم چرا هنوز نگهت داشتم.
– …تو هیچ استعدادی نداری، فقط وقت منو تلف می‌کنی.

ات نفسش بند اومده بود. هر کلمه مثل خنجری بود که به قلبش فرو می‌رفت. لب‌هاش لرزید، اما نمی‌تونست چیزی بگه. فقط نگاهش رو به زمین دوخته بود تا اشک‌هاش دیده نشن.

جونگ‌کوک حتی مکث نکرد، محکم‌تر گفت:
– تو برای این شرکت زیادی هستی. یه هرزه‌ی بی‌مصرف که فقط جاشو پر کرده.

صدای خنده‌های کوتاه و نگاه‌های متعجبِ فرانسوی‌ها توی اتاق پیچید. اون لحظه، دنیا برای ات ایستاد. قلبش شکست… درست همون‌جا، جلوی همه، زیر کلمات سنگینی که از دهن کسی بیرون اومد که… همیشه براش قلبش می‌تپید.

با دست‌هایی لرزون برگه‌هاشو جمع کرد، فقط سعی می‌کرد جلسه تموم شه و نگاه کسی بهش نیفته. اشک‌هاش آماده بودن که روی گونه‌هاش بریزن، ولی هنوز داشت جلوی خودش رو می‌گرفت.
دیدگاه ها (۲)

ادامه ی پارت ۱۹۵

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

تکپارتی جونگ کوک

پارت ۴ | جلسه‌ی دردسرسازظهر شده بود و همه برای جلسه‌ی مهم آم...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط