دست به كمر وسطِ آشپزخونه تو فكر بودى كه، دستى از پشت دورِ
دست به كمر وسطِ آشپزخونه تو فكر بودى كه، دستى از پشت دورِ شكمت حلقه و تورو سمتِ خودش كشيد.
اول كمى جا خوردى اما بعد كه بوىِ عطرِ آشناىِ شخص زيرِ بينيت پيچيد، لبخندى روىِ لبهات نشست.
دستهات رو دقيقا روىِ دستهاش كه دورِ كمرت حلقه شده بود قرار و سرت رو به شونه اش تكيه دادى.
همسرت با وجودِ شغلى كه داشت اما هميشه با تو يا لطافت برخورد ميكرد.
تو همه مواقع پشتت بود و هيچوقت به هيچكس اجازه نميداد كه بهت توهين كنه.
و اين بود يكى از دلايلى كه انقدر به همسرت اعتماد داشتى!
"غذام افتضاح بود!"
یونگی ابرويى بالا انداخت.نگاهِ كلى به فضاىِ تركيده آشپزخونه انداخت و بعد بوسه سطحى روىِ موهات كاشت:
"خوشم نمياد به خودت توهين ميكني!ديگه نشنوم!"
آهى كشيدى و سرت رو به نشونه منفى به طرفين تكون دادى:
"بيخيال!بوقلمون واقعا نپخته و مضخرف بود!من فقط.."
اول كمى جا خوردى اما بعد كه بوىِ عطرِ آشناىِ شخص زيرِ بينيت پيچيد، لبخندى روىِ لبهات نشست.
دستهات رو دقيقا روىِ دستهاش كه دورِ كمرت حلقه شده بود قرار و سرت رو به شونه اش تكيه دادى.
همسرت با وجودِ شغلى كه داشت اما هميشه با تو يا لطافت برخورد ميكرد.
تو همه مواقع پشتت بود و هيچوقت به هيچكس اجازه نميداد كه بهت توهين كنه.
و اين بود يكى از دلايلى كه انقدر به همسرت اعتماد داشتى!
"غذام افتضاح بود!"
یونگی ابرويى بالا انداخت.نگاهِ كلى به فضاىِ تركيده آشپزخونه انداخت و بعد بوسه سطحى روىِ موهات كاشت:
"خوشم نمياد به خودت توهين ميكني!ديگه نشنوم!"
آهى كشيدى و سرت رو به نشونه منفى به طرفين تكون دادى:
"بيخيال!بوقلمون واقعا نپخته و مضخرف بود!من فقط.."
- ۶۹۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط