همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 36.
"ویو جئون جونگ کوک"
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
به دوین نگاه کردم...
اونم با چشم های گرد شده نگام میکرد...
از همون نگاهش میشد فهمید...
هیچ برنامهای نداره.
و این...
بدترین قسمت ماجرا بود.
آقای پارک دست به سینه گفت:
_«فکر کنم یه چیزی رو از ما پنهون میکنین.»
خانوم پارک هم آروم سر تکون داد..
_«آره...»
_«منم همین حسو دارم.»
دوین یواش زیر لب گفت:
+«جونگ کوک...»
بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
_«هوم؟»
+«بگو...»
_«چی بگم؟»
+«همونو...»
یه نفس عمیق کشیدم...
خدایا...
من چرا قبول کردم؟
صاف نشستم...
گلومو صاف کردم...
بعد با کاملا جدیترین قیافهای که میتونستم گفتم:
_«راستش...»
دوین کنارم لبخند مصنوعی زد...
من ادامه دادم:
_«ما...»
یه لحظه مکث کردم...
اصلا این جمله از دهنم بیرون نمیومد...
دوین یواش با آرنج زد به پهلوم...
+«بگو دیگه...»
آروم از گوشه لب گفتم:
_«خودت بگو.»
+«نه...»
_«تو گفتی این نقشه خوبه.»
+«الان پشیمون شدم.»
_«منم.»
آقای پارک اخم کرد..
_«صداتون نمیاد.»
من لبخند زورکی زدم...
_«ببخشید.»
بعد...
یه نفس عمیق کشیدم...
_«من و دوین...»
_«...»
_«همدیگه رو دوست داریم.»
همین که جمله تموم شد...
سکوت...
یه سکوت مطلق...
حتی صدای ساعت دیواری هم شنیده میشد...
تیک...
تاک...
تیک...
تاک...
آروم سرمو برگردوندم سمت دوین...
اونم با ناباوری نگام میکرد...
انگار خودش هم باورش نمیشد من واقعا اینو گفتم...
بعد خیلی مصنوعی خندید...
+«آرههههه...»
+«خیلی...»
+«دوستش دارم.»
اون "خیلی" رو انقدر بد گفت...
که خودم دلم براش سوخت.
خانوم پارک لبخند ریزی زد...
_«جدی؟»
دوین با سرعت سر تکون داد...
+«آره.»
_«از کی؟»
من و دوین همزمان به هم نگاه کردیم...
از کی؟!
اصلا درباره این قسمت فکر نکرده بودیم!
دوین یهو گفت:
+«سه...»
همزمان من گفتم:
_«دو...»
هر دومون ساکت شدیم...
دوین سریع ادامه داد:
+«سه...»
+«سه هفته.»
منم فوری گفتم:
_«بله...»
_«سه هفته.»
آقای پارک ابروش بالا رفت...
_«سه هفته؟»
_«بله.»
_«مطمئنید؟»
+«آره.»
_«کاملا.»
خانوم پارک لبخند شیطونی زد...
_«پس حتما چیزهای زیادی از هم میدونین.»
یه حس بدی گرفتم...
خیلی بد...
اون لبخند...
لبخند کسی بود که میخواست امتحانمون کنه.
_«مثلا...»
نگاهش بین من و دوین چرخید...
_«آقای جئون...»
_«غذای مورد علاقه دوین چیه؟»
خشکم زد.
غذا؟!
من فقط میدونستم سر قهوه آدم میکشه!
دوین آروم زیر لب گفت:
+«بگو...»
_«چی بگم؟»
+«یه چیزی...»
یه چیزی؟!
خانوم پارک منتظر بود...
آقای پارک هم منتظر بود...
منم با اعتماد به نفس الکی گفتم:
_«...»
_«کیمچی.»
دوین همون لحظه با لبخند مصنوعی گفت:
+«من از کیمچی متنفرم.»
افتضاح.
من آروم چشمامو بستم...
و فقط یه فکر از ذهنم رد شد...
خداحافظ آبرو...
چون از قیافه خندان پدر و مادر دوین معلوم بود...
امتحان واقعی...
تازه شروع شده بود.
پارت 36.
"ویو جئون جونگ کوک"
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
به دوین نگاه کردم...
اونم با چشم های گرد شده نگام میکرد...
از همون نگاهش میشد فهمید...
هیچ برنامهای نداره.
و این...
بدترین قسمت ماجرا بود.
آقای پارک دست به سینه گفت:
_«فکر کنم یه چیزی رو از ما پنهون میکنین.»
خانوم پارک هم آروم سر تکون داد..
_«آره...»
_«منم همین حسو دارم.»
دوین یواش زیر لب گفت:
+«جونگ کوک...»
بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم:
_«هوم؟»
+«بگو...»
_«چی بگم؟»
+«همونو...»
یه نفس عمیق کشیدم...
خدایا...
من چرا قبول کردم؟
صاف نشستم...
گلومو صاف کردم...
بعد با کاملا جدیترین قیافهای که میتونستم گفتم:
_«راستش...»
دوین کنارم لبخند مصنوعی زد...
من ادامه دادم:
_«ما...»
یه لحظه مکث کردم...
اصلا این جمله از دهنم بیرون نمیومد...
دوین یواش با آرنج زد به پهلوم...
+«بگو دیگه...»
آروم از گوشه لب گفتم:
_«خودت بگو.»
+«نه...»
_«تو گفتی این نقشه خوبه.»
+«الان پشیمون شدم.»
_«منم.»
آقای پارک اخم کرد..
_«صداتون نمیاد.»
من لبخند زورکی زدم...
_«ببخشید.»
بعد...
یه نفس عمیق کشیدم...
_«من و دوین...»
_«...»
_«همدیگه رو دوست داریم.»
همین که جمله تموم شد...
سکوت...
یه سکوت مطلق...
حتی صدای ساعت دیواری هم شنیده میشد...
تیک...
تاک...
تیک...
تاک...
آروم سرمو برگردوندم سمت دوین...
اونم با ناباوری نگام میکرد...
انگار خودش هم باورش نمیشد من واقعا اینو گفتم...
بعد خیلی مصنوعی خندید...
+«آرههههه...»
+«خیلی...»
+«دوستش دارم.»
اون "خیلی" رو انقدر بد گفت...
که خودم دلم براش سوخت.
خانوم پارک لبخند ریزی زد...
_«جدی؟»
دوین با سرعت سر تکون داد...
+«آره.»
_«از کی؟»
من و دوین همزمان به هم نگاه کردیم...
از کی؟!
اصلا درباره این قسمت فکر نکرده بودیم!
دوین یهو گفت:
+«سه...»
همزمان من گفتم:
_«دو...»
هر دومون ساکت شدیم...
دوین سریع ادامه داد:
+«سه...»
+«سه هفته.»
منم فوری گفتم:
_«بله...»
_«سه هفته.»
آقای پارک ابروش بالا رفت...
_«سه هفته؟»
_«بله.»
_«مطمئنید؟»
+«آره.»
_«کاملا.»
خانوم پارک لبخند شیطونی زد...
_«پس حتما چیزهای زیادی از هم میدونین.»
یه حس بدی گرفتم...
خیلی بد...
اون لبخند...
لبخند کسی بود که میخواست امتحانمون کنه.
_«مثلا...»
نگاهش بین من و دوین چرخید...
_«آقای جئون...»
_«غذای مورد علاقه دوین چیه؟»
خشکم زد.
غذا؟!
من فقط میدونستم سر قهوه آدم میکشه!
دوین آروم زیر لب گفت:
+«بگو...»
_«چی بگم؟»
+«یه چیزی...»
یه چیزی؟!
خانوم پارک منتظر بود...
آقای پارک هم منتظر بود...
منم با اعتماد به نفس الکی گفتم:
_«...»
_«کیمچی.»
دوین همون لحظه با لبخند مصنوعی گفت:
+«من از کیمچی متنفرم.»
افتضاح.
من آروم چشمامو بستم...
و فقط یه فکر از ذهنم رد شد...
خداحافظ آبرو...
چون از قیافه خندان پدر و مادر دوین معلوم بود...
امتحان واقعی...
تازه شروع شده بود.
- ۶.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط