سناریو درخواستی
سناریو درخواستی
______________________
ویو چویا
یه روز از خواب بلند شدم و دیدم آژانس بهم زنگ زد و گفت که فردی پیدا شده که خیلی مهمه و باید برم پیداش کنم و بدزدمش
چویا : باید امشب بگیرمش
رفتم بیرون و سوار موتورم شدم اخه چرا باید یه بچه رو بدزدم اهههه اصلا چرا دارم برای اژانس کار میکنم مگه برای مافیا نیستم حالا ولش کن
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم رسیدم و یه خونه ی خیلی کوچولو و نقلی بود یعنی یه بچه این تو واقعا تنها زندگی میکنه؟ درو باز کردم و اروم رفتم تو
چویا : بهتره اروم باشم ..... پیداش کردم
اون داشت از پنجره خودشو به پایین پرت میکرد...... چی نه نه باید نجاتش بدم
چویا : وایستا ببینم بچه چیکار داری میکنی بیا پایین
؟: ولم کن ولم کن توهم میخوای منو بدزدی ولم کن بزار خودمو بکشم ولم کنننن
همه ی حرفاشو داشت با گریه میزد خیلی دلم براش سوخت اخه این فقط یه بچست .....منم این شکلی بودم
چویا : من نمیخوام بهت اسیب بزنم بیا بریم خونه ی من ....
؟: دروغ نگوووو
چویا؛: باشه باشه بهت راستشو میگم فقط بیا پایین منم مثل تو بودم بیا پایین خطر ناکه
؟ اروم اومد پایین و اومد پیش چویا
؟: یعنی چی مثل من بودی
چویا : یه گروهی هی دنبالم بود و میخواست منو بگیره و تونست که بگیره ولی بعد چند سال فرار کردم ..... ببینم اسمت چیه
چویا اشک های ؟ رو پاک میکنه
؟ : اسمم ....دا. .دازای
چویا : چه اسم قشنگی
دازای: مرسی
چویا : بیا بریم
چویا دازای رو بغل میکنه و میبرتش بیرون
دازای : منو کجا میبری
چویا : خونه ی خودم
دازای : اما.....
چویا : اما و ولی نیار
دازای : .....
بعد چند دقیقه میرسن خونه و دازای خوابیده و بودو چویا اونو رو تخت میزاره و بعد زنگ میزنه به اژانس
چویا : نتونستم. ....... اون فقط یه بچس میفهمید .......... یعنی چی مهم نیست ....... اهههه توهم یکی از اون احمقایی هستی که از بچه ها برای حدف های خودت استفاده میکنید ......... برام مهم نیست چی میگید من اونو نمیارم
و بدون خداحافظی قطع کرد و رفت تو اتاق که دید دازای بیدار شده
چویا : اوه بیدار شدی
که یهو دازای میپره بغل چویا
چویا یهو میگیرتش که نیوفته
چویا : هی مواظب باش
دازای : ممنونم ممنونم ممنونم
چویا : باسه ی چی ؟
دازای : که منو نمیبری
چویا : ......
چویا میشه رو تخت و دازای رو روی پاهاش میزاره
چویا : بهت گفتم که مثل تو بودم تعجبی نداره که بخوام نجاتت بدم
دازای : مرسی
بعد اروم توی بغل چویا میخوابه
__________________________________________________________
خوب شد 😭
______________________
ویو چویا
یه روز از خواب بلند شدم و دیدم آژانس بهم زنگ زد و گفت که فردی پیدا شده که خیلی مهمه و باید برم پیداش کنم و بدزدمش
چویا : باید امشب بگیرمش
رفتم بیرون و سوار موتورم شدم اخه چرا باید یه بچه رو بدزدم اهههه اصلا چرا دارم برای اژانس کار میکنم مگه برای مافیا نیستم حالا ولش کن
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم رسیدم و یه خونه ی خیلی کوچولو و نقلی بود یعنی یه بچه این تو واقعا تنها زندگی میکنه؟ درو باز کردم و اروم رفتم تو
چویا : بهتره اروم باشم ..... پیداش کردم
اون داشت از پنجره خودشو به پایین پرت میکرد...... چی نه نه باید نجاتش بدم
چویا : وایستا ببینم بچه چیکار داری میکنی بیا پایین
؟: ولم کن ولم کن توهم میخوای منو بدزدی ولم کن بزار خودمو بکشم ولم کنننن
همه ی حرفاشو داشت با گریه میزد خیلی دلم براش سوخت اخه این فقط یه بچست .....منم این شکلی بودم
چویا : من نمیخوام بهت اسیب بزنم بیا بریم خونه ی من ....
؟: دروغ نگوووو
چویا؛: باشه باشه بهت راستشو میگم فقط بیا پایین منم مثل تو بودم بیا پایین خطر ناکه
؟ اروم اومد پایین و اومد پیش چویا
؟: یعنی چی مثل من بودی
چویا : یه گروهی هی دنبالم بود و میخواست منو بگیره و تونست که بگیره ولی بعد چند سال فرار کردم ..... ببینم اسمت چیه
چویا اشک های ؟ رو پاک میکنه
؟ : اسمم ....دا. .دازای
چویا : چه اسم قشنگی
دازای: مرسی
چویا : بیا بریم
چویا دازای رو بغل میکنه و میبرتش بیرون
دازای : منو کجا میبری
چویا : خونه ی خودم
دازای : اما.....
چویا : اما و ولی نیار
دازای : .....
بعد چند دقیقه میرسن خونه و دازای خوابیده و بودو چویا اونو رو تخت میزاره و بعد زنگ میزنه به اژانس
چویا : نتونستم. ....... اون فقط یه بچس میفهمید .......... یعنی چی مهم نیست ....... اهههه توهم یکی از اون احمقایی هستی که از بچه ها برای حدف های خودت استفاده میکنید ......... برام مهم نیست چی میگید من اونو نمیارم
و بدون خداحافظی قطع کرد و رفت تو اتاق که دید دازای بیدار شده
چویا : اوه بیدار شدی
که یهو دازای میپره بغل چویا
چویا یهو میگیرتش که نیوفته
چویا : هی مواظب باش
دازای : ممنونم ممنونم ممنونم
چویا : باسه ی چی ؟
دازای : که منو نمیبری
چویا : ......
چویا میشه رو تخت و دازای رو روی پاهاش میزاره
چویا : بهت گفتم که مثل تو بودم تعجبی نداره که بخوام نجاتت بدم
دازای : مرسی
بعد اروم توی بغل چویا میخوابه
__________________________________________________________
خوب شد 😭
- ۲۱.۲k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط