تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييدبا حسرت جدا کردم

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييدبا حسرت جدا کردم،
و تو در پاسخ به آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :
دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايي...
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم...
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم و تو رفتي....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد...
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد...
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد...
بعد از رفتنت انگار،
کسي حس کرد که من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت...
و من با آنکه مي دانم تو هرگز نام من را از زبان عبور نخواهي داد،
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام...
برگرد ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟
و بعد از اين همه طوفان و هم پرسش و ترديد،
کسي از پشت نقاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو:
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم...
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد،
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است...
و من در پاييزي ترين ويراني يک دل،
ميان بغضي از جنس يک غروب ساکت و نارنجي....
نمي دانم چرا ؟
شايد به رسم عادت و پروانگي مان ...
باز براي شادي و زيبايي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...
دیدگاه ها (۱۲)

خداجان حرفهايم را توي نيم ساعت بايد برايتان بنويسم...خودتان ...

پرنده بر شانه هاي انسان نشست....انسان باتعجب رو به پرنده کرد...

"آرزو دارم شبي عاشق شوي"آرزو دارم بفهمي درد را...تلخي برخورد...

کتابها رو از رو زمين جمع کرد...هنوز جای سيلی پدر رو صورتش می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط