بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ³

_جونگ کوک، از این ببد سعی کن عملیات و قرارداد هارو خودت ردیف کنی، چون از الان ببد باید مراقب جسیکا باشم. اون نباید بفهمه من یه مافیام یه موقع سوتی ندی جلوش!

& مارو اینجوری شناختی دیگه؟ نگران نباش حواسم هست اما خودت میدونی توی قرارداد هیچکس بهتر از تو نمیتونه طرف مقابلو رام کنه، میتونی تو عملیات رو من و بقیه حساب کنی اما قرارداد هارو خودت باش

_ درست میگی. امروز برو و داخل یک مدرسهٔ خوب اسم جسیکا رو ثبت نام کن. یه ماه دیرتر میشه اما بازم زمان زیادی داره.

& حله رفیق
______________
بعد از چند ساعت به عمارت برگشتم. کتمو در اوردم و گذاشتم کنار، دست به جیب سمت اشپزخونه قدم برداشتم و به چارچوب تکیه دادم. اون دختر کوچولو مشغول نهار خوردن بود. آجوما حسابی داشت بهش میرسید، شکی هم درش نیست چون اون یه زن میانسال با قلبی مهربونه. به سمتشون قدم برداشتم، صندلیه کنار جسیکا رو بیرون کشیدم و نشستم.
_ سلام، من برگشتم.

با دیدنش چشمام برق زد و لبخند زدم.

عه سلااام، خوش اومدی پدر!

_ ممنونم کوچولو

زمانی که نبودی این خانوم مهربونه آجوما به من کلی غذا داد و حتی موهامو هم شانه کرد و بافت، ببین.

پشتمو کردم و موهای بلند بافته شده ام را نشونش دادم. او با لبخند سرشو تکون داد و موهامو لمس کرد.

_ دستش درد نکنه، قدر آجوما رو بدون، قول میدم مثل یک مادر ازت مراقبت میکنه، درست مثل من

آجوما لبخندی آروم و مهربان زد، دستای پیر و چروکش را روی موهای ابریشمی من حالت نوازش وار کشید.

* پسرم این خیلی دختر شیرین و خوشگلیه، خوب کردی که اوردیش پیش خودت

جسیکا با کنجکاوی به تهیونگ و آجوما نگاهی کرد.

پدر مگه آجوما زن شما نیست؟ پس چرا بهتون میگه پسرم؟

متعجب شد، قهقهه‌ ای زد.

_ فکر کردی چون گفتم مثل مادر ازت مراقبت میکنه همسر منه؟

همچنان میخندید، آجوما هم همراه او خندید اما دستاشو رو شانه های جسیکا گذاشت.

*زهرمار نخند خب بچه رو گیج کردی!
خب...دختر قشنگم ببین، زمانی که تهیونگ بچه بود همسن تو تقریبا، چون پدر و مادرش مشغله های زیادی داشتن و وقتی برای ایشون نداشتن، ولی من تو خونه بهش توجه میکردم و ازش مراقبت میکردم انگاری که پسرمه تا امروز. الان که دیگه یه مردی شده واسه خودش.

جسیکا بعد از فهمیدن داستان سرشو تکون داد.

آهان... پس الان پدر و مادرشون کجان؟

تهیونگ خنده رو تموم کرد و به آجوما نگاه کرد.

*چون حالا انقدری بزرگ شده که از تو مراقبت کنه دیگه نیازی به اونا نداره و باید خودش زندگی کنه.
او سمت تهیونگ برگشت.

پدر یعنی اگه منم به اندازه ی کافی مثل تو بزرگ بشم باید تنهایی زندگی کنم؟

_شاید...

ولی من همچین چیزیو نمیخوام... من میخوام تا اخر عمرم پیش شما زندگی کنم...لطفا منو ول نکنید
با لحن و چهره ای ناراحت به تهیونگ خیره شد. ولی او در جوابش فقط لبخند زد، دستشو دراز کرد و اروم گونهٔ دخترک را نوازش کرد.

_من هیچ وقت تو رو ول نمیکنم ، خودت تا زمانی که نخوای مستقل بشی قطعا باید در کنار من باشی. من به خواسته هات اگر بی جا و بیخود نباشه احترام میزارم .

دخترک آسوده خاطر شد، با لبخند سرشو تکون داد و خودشو به دست تهیونگ مالید. او از این حرکت بامزه ی جسیکا اروم خندید و با انگشت شصتش گونه هاشو فشار داد، باورش نمیشد گونه های او مثل یک خمیر نرم بود، از لطیف بودنش خوشش آمد، پس محکم تر فشار داد. اما دیگه صدای اعتراضیه دخترک در اومد.

آی آیییی

با خنده اروم گونه هایش رو رها کرد.

_ باشه..باشه! .... جسیکا؟

بله پدر؟

_ تو به درس خوندن علاقه داری؟

بعد از کمی مکث، جواب داد:

نمیدونم...

_ خب امروز من اسمتو توی یه مدرسه ای ثبت نام کردم، از فردا باید بری مدرسه. یه ماه گذشته از آغاز مدارس اما اونقدرام دیر نیست مطمئنم اگه تلاش کنی میتونی خودتو برسونی، حتی اگه بخوای برات معلم خصوصی میگیرم تا باهاش داخل عمارت تمرین کنی و زودتر به درسا برسی.

+اگه قراره معلم خصوصی بگیرید چرا دیگه مدرسه برم؟

_ این معلم خصوصی صرفا فقط برای اینه که درساتو زودتر ببری جلو، وگرنه باید تو فضای مدرسه درس بخونی تا بتونی با آدمای همسن خودت ارتباط بگیری و دوست بشی. نگرانش نباش زودی عادت میکنی، امروز باهم میریم تا لوازم التحریر و هرچیزی که نیازه برای فردا بگیریم، باشه؟

چشم پدر

_آفرین، حالا برو اماده شو تا بریم، من اینجا منتظر میمونم، عجله نکن.

دخترک از رو صندلی بلند شد و دوید از پله ها بالا رفت. او به رفتنش لبخند زد.

_ الان گفتم عجله نکن...شیطون


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

چند پارتی تهیونگ (درخواستی)

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

چندپارتی تهیونگ

#in_your_eyespart_11۱ویو کایلاخونه از همون صبح شلوغ شده بودچ...

پارت ۳ساعت ۱ و ۱۵ دقیقه شب_نویسنده "کارن":تو راه جونگکوک محک...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

dark life = 40

چند پارتی تهیونگ

پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط