رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت یازدهم

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت یازدهم

کوک به نایک خیره مانده بود.

آن نگاه را می‌شناخت.

نایک همیشه آرام بود؛ حتی وقتی عصبانی می‌شد، حتی وقتی اتفاق بدی می‌افتاد.

اما حالا...

ترسیده بود.

کوک پاکت را محکم‌تر گرفت.

«چرا؟»

نایک آرام به سمتش آمد.

«فقط بذارش زمین.»

کوک تکان نخورد.

«این مهر چیه؟»

نایک جواب نداد.

تهیونگ از کنار پنجره گفت:

«مهر کلاغ.»

نایک نگاه تندی به او انداخت.

«گفتم چیزی نگو.»

تهیونگ این بار عقب نکشید.

«دیگه دیر شده.»

کوک بین آن دو نگاه کرد.

«یکی میشه لطفاً برای یک بار هم که شده، واضح حرف بزنه؟»

نایک چند قدم دیگر جلو آمد.

«کوک، به من اعتماد کن.»

کوک خندید؛ اما خنده‌اش تلخ بود.

«من بهت اعتماد دارم.»

پاکت را بالا آورد.

«ولی دیگه به سکوتت اعتماد ندارم.»

نایک ایستاد.

کوک مهر را با انگشت لمس کرد.

«این آدم کیه؟»

نایک آرام گفت:

«کسی که قرار بود هیچ‌وقت برنگرده.»

«کی؟»

«برادرم.»

سکوت.

حتی صدای باران هم برای چند ثانیه انگار دور شد.

کوک پلک زد.

«چی؟»

نایک نگاهش را پایین انداخت.

«قبل از اینکه تو به دنیا بیای، همه فکر می‌کردن اون مرده.»

کوک به سختی گفت:

«تو... برادر دیگه‌ای داشتی؟»

نایک سرش را تکان داد.

«آره.»

تهیونگ آرام پرسید:

«اسمش رو بهش گفتی؟»

نایک جواب نداد.

کوک نگاهش کرد.

«اسمش چی بود؟»

چند ثانیه گذشت.

بعد نایک گفت:

«آرون.»

کوک دوباره به پاکت نگاه کرد.

روی پاکت فقط اسم نایک نوشته شده بود.

«پس چرا برات نامه فرستاده؟»

نایک به پاکت خیره شد.

«نمی‌دونم.»

تهیونگ گفت:

«ولی من یه حدس دارم.»

نایک برگشت سمتش.

«چی؟»

تهیونگ به مهر کلاغ اشاره کرد.

«اگه واقعاً آرون برگشته باشه، احتمالاً فقط برای دیدن تو نیومده.»

کوک پرسید:

«پس برای چی؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

نایک آرام گفت:

«برای چیزی که سال‌ها پیش از این خانواده برد.»

کوک اخم کرد.

«چی رو؟»

نایک نگاهش کرد.

«یه حقیقت.»

ناگهان صدای کوبیدن در ورودی عمارت بلند شد.

هر سه نفر ساکت شدند.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

نایک به سمت پله‌ها رفت.

کوک پشت سرش حرکت کرد.

«منم میام.»

نایک برگشت.

«نه.»

«این بار نه.»

نایک خواست چیزی بگوید، اما صدای خدمتکار از پایین راهرو آمد:

«ژنرال آلدرین!»

نایک از پله‌ها پایین رفت.

«چی شده؟»

خدمتکار رنگش پریده بود.

«یک نفر پشت دره.»

نایک به در ورودی نگاه کرد.

«کی؟»

خدمتکار آب دهانش را قورت داد.

«نمی‌دونم قربان...»

مکث کرد.

«ولی اسم شما رو می‌دونه.»

کوک به تهیونگ نگاه کرد.

تهیونگ فقط یک جمله گفت:

«فکر کنم نامه، مقدمه بود.»

نایک به سمت در رفت.

دستش روی دستگیره قرار گرفت.

اما قبل از اینکه در را باز کند...

یک صدای مردانه از پشت در آمد.

آرام.

آشنا.

و عجیب‌تر از همه...

صدایی که نایک سال‌ها بود نشنیده بود.

«نایک...»

دست نایک روی دستگیره خشک شد.

صدا دوباره گفت:

«هنوز هم وقتی می‌ترسی، قبل از باز کردن در مکث می‌کنی.»

چشم‌های نایک تغییر کرد.

کوک نفسش را حبس کرد.

و تهیونگ فقط زیر لب گفت:

«آرون...»

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۴)

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

فیک تهکوک وارث زار

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط