بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادیِ خاطرِ اندوه گزارم نشدی

تا ز دامانِ شبمْ صبحِ قیامت ندمید
با که گویم که چراغِ شبِ تارم نشدی

صدفِ خالیِ افتاده به ساحلْ بودم
چون گهر زینتِ آغوش و کنارم نشدی

بوته ی خارِ کویرمْ همه تنْ دستِ نیاز
برقِ سوزانْ شو اگر ابرِ بهارم نشدی

از جنونْ بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای عقل ! به جز مشکلِ کارم نشدی
دیدگاه ها (۱)

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدیشادی خاطرِ اندوه گزارم نشدیت...

‌بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدیشادی خاطر اندوه گزارم نشدیت...

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدیشادیِ خاطرِ اندوه گزارم نشدی...

بی‌قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدیشادی خاطر اندوه گزارم نشدیتا...

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

،روایتِ دلی‌ست که عشق را در بودنِ یک نفر پیدا کرده؛ کسی که ...

هزار سال هم بگذردنگاهت،غافلگیرم می کند...تو در هر لحظه...هزا...

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

برای دانلودودریافت کلی محتواهای جذاب عضو کانالم باشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط