برادرخواندهیمن پارت54:
صبح زودتر از همیشه برای رفتن به شرکت بیدار شده بود. حداقل اینطوری میتونست تا ایستگاه پیاده بره و بعد تاکسی بگیره. برای چنین وضع مزخرفی همش یونگی رو لعنت میکرد. با پوشیدن شلوار جین آبی با هودی و بوتهای مشکی، کولهشو یه طرفی روی دوشش انداخت و از خونه بیرون زد. با آسانسور به طبقه پایین رفت و به محض خروجش از ساختمون، ماشینی مقابلش ایستاد. نگاهی به اون مرسدس مشکی و شیشههای دودیش انداخت. قطعا همون کسی بود که دیشب به خونهش رسونده بودش و قول داده بود امروز بیاد دنبالش. با پایین اومدن شیشه ماشین، یونگی در حالی که نگاش میکرد گفت:
_سوار شو
جیمین نگاه کوتاهی به لباسای رسمی و چهره جذابش انداخت و پوف کلافهای کشید.
_نیازی نبود واقعا بیای دنبالم آقای جنتلمن!
یونگی به تخس بازیای پسر زیبای مقابلش لبخند زد:
_ولی من قول داده بودم بیام و باید بهش عمل میکردم
جیمین با لجبازی جواب داد:
_به هر حال فقط راهتو دور کردی چون من خودم میتونم برم!
_منم نگفتم نمیتونی ولی امروز من میرسونمت
جیمین چشمغرهای رفت و گفت:
_نیازی نیست
_هست!
اخماشو تو هم کشید و خواست چیزی بگه که یونگی با نگاه انداختن به ساعتش پیشدستی کرد:
_الان شیش دقیقهست که داری با من حرف میزنی، از خونهت تا اولین ایستگاه تاکسی با پای پیاده حداقل ده دقیقه طول میکشه، اگه شانس بیاری و به یه راننده بیش از حد محتاطم بر نخوری ساعت هفت و ربع میرسی شرکت و این یعنی یه ربع تاخیر.
جیمین متعجب از محاسبه یونگی بدون هیچ حرفی نگاش میکرد. یونگی ادامه داد:
_کسی از آقای پارک، طراح اصلی شرکت جئون، انتظار تاخیر نداره پس لجبازی نکن و فقط سوار شو.
جیمین کلافه پوفی کشید و با باز کردن در سمت شاگرد سوار ماشین یونگی شد. یونگی لبخندی از سر رضایت زد و ماشین رو به مقصد شرکت به حرکت در آورد. دقایقی در سکوت سپری شد. جیمین بیتوجه به یونگی نگاهشو از پنجره ماشین به بیرون داده بود. یونگی کسی بود که سکوت رو میشکست:
_یونسو دیشب بهم میگفت ازت خوشش اومده
صبح زودتر از همیشه برای رفتن به شرکت بیدار شده بود. حداقل اینطوری میتونست تا ایستگاه پیاده بره و بعد تاکسی بگیره. برای چنین وضع مزخرفی همش یونگی رو لعنت میکرد. با پوشیدن شلوار جین آبی با هودی و بوتهای مشکی، کولهشو یه طرفی روی دوشش انداخت و از خونه بیرون زد. با آسانسور به طبقه پایین رفت و به محض خروجش از ساختمون، ماشینی مقابلش ایستاد. نگاهی به اون مرسدس مشکی و شیشههای دودیش انداخت. قطعا همون کسی بود که دیشب به خونهش رسونده بودش و قول داده بود امروز بیاد دنبالش. با پایین اومدن شیشه ماشین، یونگی در حالی که نگاش میکرد گفت:
_سوار شو
جیمین نگاه کوتاهی به لباسای رسمی و چهره جذابش انداخت و پوف کلافهای کشید.
_نیازی نبود واقعا بیای دنبالم آقای جنتلمن!
یونگی به تخس بازیای پسر زیبای مقابلش لبخند زد:
_ولی من قول داده بودم بیام و باید بهش عمل میکردم
جیمین با لجبازی جواب داد:
_به هر حال فقط راهتو دور کردی چون من خودم میتونم برم!
_منم نگفتم نمیتونی ولی امروز من میرسونمت
جیمین چشمغرهای رفت و گفت:
_نیازی نیست
_هست!
اخماشو تو هم کشید و خواست چیزی بگه که یونگی با نگاه انداختن به ساعتش پیشدستی کرد:
_الان شیش دقیقهست که داری با من حرف میزنی، از خونهت تا اولین ایستگاه تاکسی با پای پیاده حداقل ده دقیقه طول میکشه، اگه شانس بیاری و به یه راننده بیش از حد محتاطم بر نخوری ساعت هفت و ربع میرسی شرکت و این یعنی یه ربع تاخیر.
جیمین متعجب از محاسبه یونگی بدون هیچ حرفی نگاش میکرد. یونگی ادامه داد:
_کسی از آقای پارک، طراح اصلی شرکت جئون، انتظار تاخیر نداره پس لجبازی نکن و فقط سوار شو.
جیمین کلافه پوفی کشید و با باز کردن در سمت شاگرد سوار ماشین یونگی شد. یونگی لبخندی از سر رضایت زد و ماشین رو به مقصد شرکت به حرکت در آورد. دقایقی در سکوت سپری شد. جیمین بیتوجه به یونگی نگاهشو از پنجره ماشین به بیرون داده بود. یونگی کسی بود که سکوت رو میشکست:
_یونسو دیشب بهم میگفت ازت خوشش اومده
- ۵۳۹
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط