پارت ۶:شب هایی از لس آنجلس
پارت ۶:شب هایی از لس آنجلس
"من عاشقت بودم، هستم، و خواهم ماند. عزیز کرده ی من"
(سولار)
با دستم کمرم رو از پشت ماساژ میدادم. خسته و کوفته بودم، مثل همیشه.
از طرفی امروز، اعصابی برام نمونده بود.
اونم وقتی فهمیدم طرف قراردادمون اصلا نیومده. لرزشی توی جیب کتم حس کردم. موبایلم رو درآوردم. یوجین بود. احتمالا نگرانه که چرا تاحالا نیومدم. بعد از آوردن سونگ آه، خواستم یکم پیاده روی کنم تا ذهنم آزاد بشه. هرچند که نشون نمی دادم، ولی امروز ۹ مارس بود. روزی که برای همیشه ازش دل کندم. تهیونگ من، نمیدونی چقدر دلتنگتم پسر احمقم. هر لحظه و هرکجا قلبم با یاد تو می تپه. توی این ۵ سال، چه بلایی بوده که به سرم نیاورده باشی؟ بارها و بارها می خواستم سونگ آه رو به پرورش گاه ببرم. خودمو بکشم. آیکون سبز رو کشیدم.
"معلوم هست کجایی؟"
"بیرونم. خواستم ذهنم یکم آزاد شه"
"سونگ آه بی قراری میکنه"
"بازم"
"سولار، اون یه بچست، درد بی پدری رو چطور باید تحمل کنه؟"
هول شدم. تند تند حرف میزدم و خودم هم متوجهشون نبودم.
"همین الان میام اونجا فقط، فقط چند لحظه صبر کن"
صدای آرومش به بدنم تزریق شد.
"نمی خواد. میدونم امروز برات روز دردناکیه. بمون همونجا. خواستی برگردی فقط کافیه، یه لوکیشن بهم بدی"
آروم زمزمه کردم. نمیدونم یوجین شنید یا نه. چون خودمم نشنیدم.
"ممنون"
و به راهم ادامه دادم. شب های لس آنجلس با بقیه ی شب های زندگیم فرق داشت. سکوت حکم رانی می کرد.
فقط من بودم و خودم.
بدون هیچ دقدقه ای، آزادانه دویدم. تا شاید، فکرم مشغولش نشه.
مشغول نگاهش. مشغول لبخندش. مشغول آغوشش و تمام وجودش.
بی آنکه متوجه شوم، ۱ ساعت کامل بدون ایستادن دویدم.
دویدم.
و دویدم.
انگار که نفس کشیدن را از یاد برده باشم.
که چیزی به نام اکسیژن وجود دارد.
خیابان های لس آنجلس تاریک تر شده بود. مخصوصا الان که ساعت ۳ و نیم صبحه.
چراغ های گوشه ی خیابان، بد به دلم نشسته بود و هوای گرگ و میش این موقع، وحشتناک قلبم رو به تپش مینداخت. و نگاه هایی که از دور حس کردم، لحظه ای مرا تا مرز جنون برد.
"من عاشقت بودم، هستم، و خواهم ماند. عزیز کرده ی من"
(سولار)
با دستم کمرم رو از پشت ماساژ میدادم. خسته و کوفته بودم، مثل همیشه.
از طرفی امروز، اعصابی برام نمونده بود.
اونم وقتی فهمیدم طرف قراردادمون اصلا نیومده. لرزشی توی جیب کتم حس کردم. موبایلم رو درآوردم. یوجین بود. احتمالا نگرانه که چرا تاحالا نیومدم. بعد از آوردن سونگ آه، خواستم یکم پیاده روی کنم تا ذهنم آزاد بشه. هرچند که نشون نمی دادم، ولی امروز ۹ مارس بود. روزی که برای همیشه ازش دل کندم. تهیونگ من، نمیدونی چقدر دلتنگتم پسر احمقم. هر لحظه و هرکجا قلبم با یاد تو می تپه. توی این ۵ سال، چه بلایی بوده که به سرم نیاورده باشی؟ بارها و بارها می خواستم سونگ آه رو به پرورش گاه ببرم. خودمو بکشم. آیکون سبز رو کشیدم.
"معلوم هست کجایی؟"
"بیرونم. خواستم ذهنم یکم آزاد شه"
"سونگ آه بی قراری میکنه"
"بازم"
"سولار، اون یه بچست، درد بی پدری رو چطور باید تحمل کنه؟"
هول شدم. تند تند حرف میزدم و خودم هم متوجهشون نبودم.
"همین الان میام اونجا فقط، فقط چند لحظه صبر کن"
صدای آرومش به بدنم تزریق شد.
"نمی خواد. میدونم امروز برات روز دردناکیه. بمون همونجا. خواستی برگردی فقط کافیه، یه لوکیشن بهم بدی"
آروم زمزمه کردم. نمیدونم یوجین شنید یا نه. چون خودمم نشنیدم.
"ممنون"
و به راهم ادامه دادم. شب های لس آنجلس با بقیه ی شب های زندگیم فرق داشت. سکوت حکم رانی می کرد.
فقط من بودم و خودم.
بدون هیچ دقدقه ای، آزادانه دویدم. تا شاید، فکرم مشغولش نشه.
مشغول نگاهش. مشغول لبخندش. مشغول آغوشش و تمام وجودش.
بی آنکه متوجه شوم، ۱ ساعت کامل بدون ایستادن دویدم.
دویدم.
و دویدم.
انگار که نفس کشیدن را از یاد برده باشم.
که چیزی به نام اکسیژن وجود دارد.
خیابان های لس آنجلس تاریک تر شده بود. مخصوصا الان که ساعت ۳ و نیم صبحه.
چراغ های گوشه ی خیابان، بد به دلم نشسته بود و هوای گرگ و میش این موقع، وحشتناک قلبم رو به تپش مینداخت. و نگاه هایی که از دور حس کردم، لحظه ای مرا تا مرز جنون برد.
- ۲۳۰
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط