همه میپرسند...
همه میپرسند...
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال...
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به این آبی آرام بلند،
من به این جمله نمی اندیشم...
به تو می اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تو می اندیشم...
تو بدان این را،تنها تو بدان،
تو بمان با من،تنها تو بمان،
قصه ی ابر هوا را تو بخوان،
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال...
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به این آبی آرام بلند،
من به این جمله نمی اندیشم...
به تو می اندیشم،
ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تو می اندیشم...
تو بدان این را،تنها تو بدان،
تو بمان با من،تنها تو بمان،
قصه ی ابر هوا را تو بخوان،
در دل ساغر هستی تو بجوش،
من همین یک نفس از جرعه ی جامم باقیست،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...
- ۷.۲k
- ۱۸ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط