شاهنامه نمی خوانی!
دیوان حافظ را
هرگز ندیده ام در دستانت!
گلستان، بوستان ...
مانده ام، چرا این هوا
می شود از تو، شعر گفت؟!
دیدگاه ها (۱)

‌خنده اتدستی‌ستکه مرگِ مرا هر روز دورتر می‌اندازد...

‌گویند که یار دگری جوی و ندانندبایست که قلب دگری داشته باشم

‌برو گشت هایت را بزن !راه هایت را برودست هایت را بگیربرگردیچ...

‌مرگ رویدادی خنثی ست که ما به آن رنگ ترس میزنیم

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم استدنیا برای از تو سرودن مرا ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط