پارت ۸ | «همگروهی اجباری»
پارت ۸ | «همگروهی اجباری»
صبح روز دوشنبه...
همهی دانشآموزها داخل کلاس نشسته بودند.
معلم ادبیات وارد کلاس شد و چند برگه روی میز گذاشت.
ـ برای مسابقهی بین مدارس، باید یه پروژهی تحقیقاتی آماده کنید. این پروژه روی نمرهی پایانترمتون هم تأثیر داره.
صدای غر زدن بچهها بلند شد.
معلم لبخندی زد.
ـ گروهها رو هم خودم انتخاب کردم، پس کسی حق اعتراض نداره.
همه منتظر اعلام اسمها شدند.
ـ گروه اول...
چند اسم خوانده شد.
بعد معلم ادامه داد:
ـ گروه سوم...
آریا...
آریا سرش را بلند کرد.
ـ و...
جونگکوک.
کلاس منفجر شد.
ـ وای...
ـ بیچاره شدن!
ـ اینا قبل از پروژه همدیگه رو میکشن!
آریا همان لحظه دستش را بالا برد.
ـ آقا اجازه، میشه گروه من عوض بشه؟
همزمان جونگکوک هم گفت:
ـ منم نمیخوام باهاش همگروه باشم.
معلم اخم کرد.
ـ دقیقاً به همین خاطر شما دو نفر رو کنار هم گذاشتم.
هر دو با تعجب نگاهش کردند.
ـ یاد بگیرید با کسی که ازش خوشتون نمیاد هم کار کنید. زندگی همیشه طبق میلتون پیش نمیره.
بحث کردن فایدهای نداشت.
گروهها مشخص شده بودند.
زنگ آخر...
بچهها یکییکی از کلاس بیرون رفتند.
جونگکوک کیفش را روی دوشش انداخت و خواست برود که صدای آریا را شنید.
ـ یه لحظه.
برگشت.
ـ چی؟
آریا دست به سینه ایستاده بود.
ـ فقط یه قانون.
ـ بگو.
ـ پروژه رو انجام میدیم، ولی بیرون از اون، هیچ حرف اضافهای با هم نداریم.
جونگکوک پوزخندی زد.
ـ فکر کردی دلم میخواست دوستت باشم؟
ـ نه... فقط خواستم مطمئن شم.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ یه قانون منم دارم.
آریا منتظر نگاهش کرد.
ـ توی کارم دخالت نکن.
آریا بیدرنگ جواب داد:
ـ پس تو هم سعی نکن اعصابمو خرد کنی.
چند ثانیه به هم خیره ماندند.
بعد هر دو همزمان گفتند:
ـ قبوله.
و هر دو، بدون اینکه بخواهند، لبخند خیلی کوتاهی زدند...
آنقدر کوتاه که حتی خودشان هم متوجهش نشدند.
اما از دور...
تهیون همهچیز را دیده بود.
زیر لب با تعجب گفت:
ـ نه... این دعواها یه روز کار دست هر دوتاشون میده...
و خبر نداشت که این پروژه، قرار است اولین قدم برای تغییر زندگی هر دویشان باشد.
پایان پارت ۸...
لایک کنید خستگیام در بره 😁😊
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
صبح روز دوشنبه...
همهی دانشآموزها داخل کلاس نشسته بودند.
معلم ادبیات وارد کلاس شد و چند برگه روی میز گذاشت.
ـ برای مسابقهی بین مدارس، باید یه پروژهی تحقیقاتی آماده کنید. این پروژه روی نمرهی پایانترمتون هم تأثیر داره.
صدای غر زدن بچهها بلند شد.
معلم لبخندی زد.
ـ گروهها رو هم خودم انتخاب کردم، پس کسی حق اعتراض نداره.
همه منتظر اعلام اسمها شدند.
ـ گروه اول...
چند اسم خوانده شد.
بعد معلم ادامه داد:
ـ گروه سوم...
آریا...
آریا سرش را بلند کرد.
ـ و...
جونگکوک.
کلاس منفجر شد.
ـ وای...
ـ بیچاره شدن!
ـ اینا قبل از پروژه همدیگه رو میکشن!
آریا همان لحظه دستش را بالا برد.
ـ آقا اجازه، میشه گروه من عوض بشه؟
همزمان جونگکوک هم گفت:
ـ منم نمیخوام باهاش همگروه باشم.
معلم اخم کرد.
ـ دقیقاً به همین خاطر شما دو نفر رو کنار هم گذاشتم.
هر دو با تعجب نگاهش کردند.
ـ یاد بگیرید با کسی که ازش خوشتون نمیاد هم کار کنید. زندگی همیشه طبق میلتون پیش نمیره.
بحث کردن فایدهای نداشت.
گروهها مشخص شده بودند.
زنگ آخر...
بچهها یکییکی از کلاس بیرون رفتند.
جونگکوک کیفش را روی دوشش انداخت و خواست برود که صدای آریا را شنید.
ـ یه لحظه.
برگشت.
ـ چی؟
آریا دست به سینه ایستاده بود.
ـ فقط یه قانون.
ـ بگو.
ـ پروژه رو انجام میدیم، ولی بیرون از اون، هیچ حرف اضافهای با هم نداریم.
جونگکوک پوزخندی زد.
ـ فکر کردی دلم میخواست دوستت باشم؟
ـ نه... فقط خواستم مطمئن شم.
جونگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ یه قانون منم دارم.
آریا منتظر نگاهش کرد.
ـ توی کارم دخالت نکن.
آریا بیدرنگ جواب داد:
ـ پس تو هم سعی نکن اعصابمو خرد کنی.
چند ثانیه به هم خیره ماندند.
بعد هر دو همزمان گفتند:
ـ قبوله.
و هر دو، بدون اینکه بخواهند، لبخند خیلی کوتاهی زدند...
آنقدر کوتاه که حتی خودشان هم متوجهش نشدند.
اما از دور...
تهیون همهچیز را دیده بود.
زیر لب با تعجب گفت:
ـ نه... این دعواها یه روز کار دست هر دوتاشون میده...
و خبر نداشت که این پروژه، قرار است اولین قدم برای تغییر زندگی هر دویشان باشد.
پایان پارت ۸...
لایک کنید خستگیام در بره 😁😊
#رمان #رمان_عاشقانه #جونگکوک #بی_تی_اس #فن_فیکشن
- ۲۱۹
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط