part:22

part:22
name: عشق و جدایی


ویو جیمین


بورا اروم چشماش بسته شد...و سیع کردم هوشیار نگه دارم ولی نتونستم که کوک اومد دستاش همه خونی بود...سوار ماشین شد
-پیاده شو...
&من نمی تونم بورا رو تنها بزارم..
-اون وقت چرا؟
&چون بهش قول دادم....
-هر جور مایلی...من میرم سمت عمارت خودم..
&نمی خوای ببریش بیمارستان..؟
-نه..همین که نجاتش دادم خودش خیلیه...
&ولی اون زنته....
-به تو هیچ ربطی نداره...میریم خونه....
&کوک به خودت بیا...
-جیمین تو اونو به من فروختی...پس نیازی نیست دل سوزی کنی براش....(با داد)
&من فقط نمی تونستم جلوتو بگیرم..
-معلومه..
بعد کوک شروع کرد به رانندگی کردن حدود چهار ساعت توی راه بودیدم..بورا هنوز به هوش نیومده بود..خیلی نگرانش بودم نزدیکای عمارت بودیم..
-شوگا هم هست.‌.
&خب..؟
-هیچی فکر کردم مشکلی داری باهاش...
&هر چی بود برای گذشته بوده اون موقع بچه بودیم...
بعد که رسیدیم کوک بورا رو براید استا بغل کرد و برد توی عمارت..وقتی وارد شدم یکم نگران بودم...خیلی وقت بود که شوگا رو ندیده بودم شاید سرزنشم کنه،بزنتم، یا بره..اون حق داشت من بد کاری باهاش کردم....
.
.
.
.
.
#عشق_و_جدایی
دیدگاه ها (۱۲)

part:23name: عشق و جداییویو کوکبورا رو بردم توی اتاق خودم..ب...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

part:20name: عشق و جداییویو بورا و برگشتم...اون یه پسر بود ف...

#تکپارتی ( وقتی از مهمونی اومدی و مستی)( علامت کوک _ علامت +...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۸: بازگشت به عمارتِ تاریکوقتی به هوش اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط