ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۴۰🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت۴۰🌌
( حاجیش این فصله دیگه زیادی داره کش میاد 😐)
در آخرین لحظه بدن کوروگیری تبدیل به مه شد.
لگد ایدا فقط از میان دود عبور کرد.
همان لحظه مه پشت سرش ظاهر شد.
وووش!!
ایدا خودش را به سختی کنار کشید.
قسمتی از لباس قهرمانیش ساییده شد
ایمی از همان فاصله چند تکه بتن را با کوسش بلند کرد و به سمت کوروگیری پرتاب کرد
بووم! بووم!
همه داخل مه ناپدید شدند.
«بیفایده است.»
صدای کوروگیری از همهجا شنیده میشد
«تا وقتی به من برخورد نکنید...»
ایمی اخم کرد
(تو دلش)
هیچ حملهای اثر نمیکنه... پس اون بخشی که باید کجاس
دوباره چند قطعه آهن را از زمین کند.
این بار از چهار جهت مختلف حمله کرد
کوروگیری دوباره همه را بلعید
اما...
یکی از تیرآهنها لحظه آخر به قسمتی از گردنش کشیده شد
جرینگ...
صدای برخورد فلز با فلز
ایمی چشمهایش گرد شد.
«...؟»
کوروگیری خیلی سریع مه را جمع کرد
انگار نمیخواست آن قسمت دیده شود.
ایمی فقط چند دهم ثانیه آن را دیده بود
(تو دلش)
فلز...؟
اما فرصت فکر کردن پیدا نکرد.
چون همان لحظه...
مه از زیر پایش بالا آمد.
ایمی با جهش خودش را عقب کشید.
همان موقع ایدا دوباره حمله کرد.
این بار از سمت راست.
بووووم!!
باز هم حمله از داخل مه رد شد.
ولی درست لحظهای که کوروگیری برای جاخالی دادن مه را جابهجا کرد...
گردنش برای یک لحظه نمایان شد.
ایمی این بار واضحتر دید
زیر مه...
یک محافظ فلزی.
انگار تمام مه از همان نقطه پخش میشد.
نفسش بند آمد
لبخند خیلی کوچکی زیر ماسکش نشست
(تو دلش)
...یه لحظه...
اثر کرد... پس هستهی بدنش باید یک نقطهی واقعی داشته باشه...خب دیگه فرضیه انجام شد حالا بریم اثباتش کنیم😆
بعد یک قدم جلو آمد
ایدا با تعجب نگاهش کرد.
«هوشیکاوا سان...؟»
ایمی خیلی کوتاه گفت:
«وقتی حمله میکنی... مجبورش کن شکلشو عوض کنه.»
«چی؟»
«فقط انجامش بده.»
ایدا بدون سؤال اضافه سر تکان داد.
«باشه!»
موتورهای پایش غرش کردند
در یک چشم برهم زدن از روبهرو به سمت کوروگیری حمله کرد
کوروگیری برای دفاع تمام بدنش را به مه تبدیل کرد
اما ایدا این بار توقف نکرد پشت سر هم لگد میزد هر بار مه جابهجا میشد هر بار برای کسری از ثانیه..آن محافظ فلزی دیده میشد
ایمی با دقت نگاه میکرد
(تو دلش)
دقیقاً... هر بار که برای جاخالی دادن مه رو جمع میکنه... اون قسمت نمایان میشه...
کوروگیری هم متوجه نگاه او شد
برای اولین بار..
تمام مه را دور همان قسمت جمع کرد
انگار میخواست آن را پنهان کند
ایمی لبخند خیلی کوچکی زد
«پس درست حدس زدم.»
در همان لحظه...
کوروگیری دستش را به سمت ایدا گرفت
وووش!!
مه دور پای ایدا پیچید
ایدا تعادلش را از دست داد
«آخ...!»
بدنش به زمین کوبیده شد.
ایمی بدون فکر دستش را بالا برد
تکهای بزرگ از بتن با سرعت به سمت کوروگیری شلیک شد
( حاجیش این فصله دیگه زیادی داره کش میاد 😐)
در آخرین لحظه بدن کوروگیری تبدیل به مه شد.
لگد ایدا فقط از میان دود عبور کرد.
همان لحظه مه پشت سرش ظاهر شد.
وووش!!
ایدا خودش را به سختی کنار کشید.
قسمتی از لباس قهرمانیش ساییده شد
ایمی از همان فاصله چند تکه بتن را با کوسش بلند کرد و به سمت کوروگیری پرتاب کرد
بووم! بووم!
همه داخل مه ناپدید شدند.
«بیفایده است.»
صدای کوروگیری از همهجا شنیده میشد
«تا وقتی به من برخورد نکنید...»
ایمی اخم کرد
(تو دلش)
هیچ حملهای اثر نمیکنه... پس اون بخشی که باید کجاس
دوباره چند قطعه آهن را از زمین کند.
این بار از چهار جهت مختلف حمله کرد
کوروگیری دوباره همه را بلعید
اما...
یکی از تیرآهنها لحظه آخر به قسمتی از گردنش کشیده شد
جرینگ...
صدای برخورد فلز با فلز
ایمی چشمهایش گرد شد.
«...؟»
کوروگیری خیلی سریع مه را جمع کرد
انگار نمیخواست آن قسمت دیده شود.
ایمی فقط چند دهم ثانیه آن را دیده بود
(تو دلش)
فلز...؟
اما فرصت فکر کردن پیدا نکرد.
چون همان لحظه...
مه از زیر پایش بالا آمد.
ایمی با جهش خودش را عقب کشید.
همان موقع ایدا دوباره حمله کرد.
این بار از سمت راست.
بووووم!!
باز هم حمله از داخل مه رد شد.
ولی درست لحظهای که کوروگیری برای جاخالی دادن مه را جابهجا کرد...
گردنش برای یک لحظه نمایان شد.
ایمی این بار واضحتر دید
زیر مه...
یک محافظ فلزی.
انگار تمام مه از همان نقطه پخش میشد.
نفسش بند آمد
لبخند خیلی کوچکی زیر ماسکش نشست
(تو دلش)
...یه لحظه...
اثر کرد... پس هستهی بدنش باید یک نقطهی واقعی داشته باشه...خب دیگه فرضیه انجام شد حالا بریم اثباتش کنیم😆
بعد یک قدم جلو آمد
ایدا با تعجب نگاهش کرد.
«هوشیکاوا سان...؟»
ایمی خیلی کوتاه گفت:
«وقتی حمله میکنی... مجبورش کن شکلشو عوض کنه.»
«چی؟»
«فقط انجامش بده.»
ایدا بدون سؤال اضافه سر تکان داد.
«باشه!»
موتورهای پایش غرش کردند
در یک چشم برهم زدن از روبهرو به سمت کوروگیری حمله کرد
کوروگیری برای دفاع تمام بدنش را به مه تبدیل کرد
اما ایدا این بار توقف نکرد پشت سر هم لگد میزد هر بار مه جابهجا میشد هر بار برای کسری از ثانیه..آن محافظ فلزی دیده میشد
ایمی با دقت نگاه میکرد
(تو دلش)
دقیقاً... هر بار که برای جاخالی دادن مه رو جمع میکنه... اون قسمت نمایان میشه...
کوروگیری هم متوجه نگاه او شد
برای اولین بار..
تمام مه را دور همان قسمت جمع کرد
انگار میخواست آن را پنهان کند
ایمی لبخند خیلی کوچکی زد
«پس درست حدس زدم.»
در همان لحظه...
کوروگیری دستش را به سمت ایدا گرفت
وووش!!
مه دور پای ایدا پیچید
ایدا تعادلش را از دست داد
«آخ...!»
بدنش به زمین کوبیده شد.
ایمی بدون فکر دستش را بالا برد
تکهای بزرگ از بتن با سرعت به سمت کوروگیری شلیک شد
- ۲۶۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط