به دردی دچارم

به دردی دچارم
که نه راهِ بغض می‌شناسد
نه راهِ اشک
فقط خیره می‌مانم
به در
به پنجره
به هرچه که می‌شود از آن رفت!!!
دیدگاه ها (۱)

باغ و بستان دلم ، بذر تو دارد صنماتو نباشی دل مارا ثمری نیست...

"تو" در چشمانی کهمن دوست میدارم ثبت گَشته‌ای...

.دستانت را به من بسپارتا ذکر دوست داشتنم رابا انگشتان توشمار...

شراب چشم های تومرا خواهد گرفت از مناگر پیمانه ای از آن به چش...

من از آن آدم‌هایی شدم که دیگر بلند گریه نمی‌کنند؛فقط ساکت می...

‌‌ در دلم فریاد بود ، در نگاهم اشك ، در گلویم بغض ، اما بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط