پارت ۴:دیوانه ی بی عاطفه

پارت ۴:دیوانه ی بی عاطفه
"تنها چیزی که در شب های سرد زمستان می خواستم، دستان، آغوش و بوسه های گرمش بود"
(Rose)
کلافه چنگی به موهایش زد. اینکار توی این ۵ سال عادتش شده بود.
قرار امروز با شرکت [YD] خیلی براش مهم بود. ولی نمی تونست حتی به آمریکا فکر کنه، اونم وقتی که سولار اونجاست. تهیونگ هنوز هم عاشق بود.
توی این ۵ سال، زیر نظر خانواده اش زندگی کرد. اگر حتی یکبار هم که شده نفسی اضافه می کشید، روز بعد سولار، حلق آویز میشد.
و شاید این حقیقت که او [ضعیف] بود، کاملا آزار دهنده بود. چون نتوانست حتی مراقب همسرش باشد.
زمین همچنان پر بود از خورده شیشه و خون دستانش.
انگار که نمی خواست این کارها را تمام کند.
روزی که سولار ترکش کرد حتی، میخواست خودکشی کند.
"بسه"
به جیمین نگاه کرد.
به چهارچوب در تکیه داده بود و سینی با کاسه ای پر از سوپ در دست داشت.
"بیا اینو بخور وگرنه، نمیرم دنبالش "
"نرو"
"در ضمن، نمی خورم"
مثل پسر بچه های تخس رفتار می کرد.
"لجبازیت گرفته؟ یا نکنه شوخی می کنی؟"
"هیچکدوم"
"مگه تو نبودی که میگفتی باید پیداش کنم؟"
"اون برای ۵ سال قبل بود، زمانی که تازه ترکم کرد. دیگه برام مرده"
"ترکت کرد؟ احیانا این تو نبودی که رهاش کردی؟"
"بس کن جیمین"
با فشار زیاد جیمین رو از اتاق بیرون کرد.
در رو قفل کرد و فورا خودش رو روی تخت انداخت.
نگاهی به دستش کرد که خیلی ظریف و مرتب بانداژ شده بود.
چشم هاش رو بست که دوباره همه چیز براش تکرار شد.
تموم اون خاطره ها.
سعی کرد بهش فکر نکنه، ولی بازهم شکست خورد.
کنترلی به روی خشمش نداشت. بانداژ رو پاره کرد که خون دوباره از دست راستش جاری شد. زخم عمیق تر از چیزی بود که به نظر میامد و زندگیش، غمگین تر از چیزی بود که به نظر می رسید.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵:انحراف"و در نهایت، تنها چیزی که من از دنیا می خواستم،...

پارت ۳:ملاقات پیش بینی نشده"دیدنش برام مثل رویا بود. رویایی ...

پارت ۲:رایحه ی خوشبختی"و در هرکجا که باشد امیدوارم، فقط لبخن...

ببخشید یکم شخصیت سادیسم دارمپارت ۲- *وارد آپارتمانمون که میش...

پارت دوازدهم:دوستی غیر منتظره(Rose)دلین ۲۶ سالش بود. ۲ سال ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط