عشقی که بهم دادی
★عشقی که بهم دادی★
پارت ۶۴....
+یونگی گشنمه .
حرف جیمین باعث شد یونگی نیشخندی
بزنه.
+ یونگیا؟
یونگی برگشت و جیمین رو پشتش دید.
_بله
یونگی همینطور که سرش تو گوشی بود جواب داد.
+این دیگه چه جورشه الان داری بهم بی اهمیتی میکنی
جیمین جوابی نگرفت .چشم غره ای به یونگی رفت و رفت توی اتاق و در
رو از قصد محکم کوبید.
یونگی با شوک از جاش پرید.
_لعنتی الان جیمین ازم ناراحت شد داشت فکر میکرد بلند شه و بره پیشش
که تلفنش زنگ خورد .چانیول بود.
_بله؟
چانیول : الو رییس؟ ما یه مشکلاتی با این طرف داریم.
_چیه؟ !نمیتونی از پس یه ادم کوفتی بربیای؟!
یونگی هرچی اعصابش خورد بود سر چانیول خالی کرد.
یونگی آه سنگینی کشید.
چانیول : تونستنش رو میتونم ولی میخواد شما رو ببینه
موهاشو کشید.
_فاک بهش باشه الان راه میوفتم
_جیمین قراره حسابی ازت عصبانی بشه خودت رو اماده کن مین یونگی
پس چرا یونگی نمیاد اینجا؟
جیمین انتظار داشت یونگی یکم پیش در میزد و میومد تو اتاق و ناراحتیش رو از دلش درمیاورد.
بالاخره خودش رو در رو باز کرد که دید بونگی کلا نیست.
+یعنی چی؟ !بی اهمیت به من رفت؟! جیمین تقریبا داد کشید و چندتا از خدمتکار ها دویدن طرفش.
بورام : چیزی شده؟
+یونگی کجاس؟
بورام میتونست ببینه جیمین خیلی تو وضعیت خوبی نیست.
بورام : همین الان چانیول زنگ زد و رییس رفتن بیرون
جیمین جوابی نداد و فقط برگشت توی اتاق.
+مین یونگی ازت متنفرم !!!
حالا به هر حال منظورش این نبود ولی
باید میگفت.
ادامه دارد...
پارت ۶۴....
+یونگی گشنمه .
حرف جیمین باعث شد یونگی نیشخندی
بزنه.
+ یونگیا؟
یونگی برگشت و جیمین رو پشتش دید.
_بله
یونگی همینطور که سرش تو گوشی بود جواب داد.
+این دیگه چه جورشه الان داری بهم بی اهمیتی میکنی
جیمین جوابی نگرفت .چشم غره ای به یونگی رفت و رفت توی اتاق و در
رو از قصد محکم کوبید.
یونگی با شوک از جاش پرید.
_لعنتی الان جیمین ازم ناراحت شد داشت فکر میکرد بلند شه و بره پیشش
که تلفنش زنگ خورد .چانیول بود.
_بله؟
چانیول : الو رییس؟ ما یه مشکلاتی با این طرف داریم.
_چیه؟ !نمیتونی از پس یه ادم کوفتی بربیای؟!
یونگی هرچی اعصابش خورد بود سر چانیول خالی کرد.
یونگی آه سنگینی کشید.
چانیول : تونستنش رو میتونم ولی میخواد شما رو ببینه
موهاشو کشید.
_فاک بهش باشه الان راه میوفتم
_جیمین قراره حسابی ازت عصبانی بشه خودت رو اماده کن مین یونگی
پس چرا یونگی نمیاد اینجا؟
جیمین انتظار داشت یونگی یکم پیش در میزد و میومد تو اتاق و ناراحتیش رو از دلش درمیاورد.
بالاخره خودش رو در رو باز کرد که دید بونگی کلا نیست.
+یعنی چی؟ !بی اهمیت به من رفت؟! جیمین تقریبا داد کشید و چندتا از خدمتکار ها دویدن طرفش.
بورام : چیزی شده؟
+یونگی کجاس؟
بورام میتونست ببینه جیمین خیلی تو وضعیت خوبی نیست.
بورام : همین الان چانیول زنگ زد و رییس رفتن بیرون
جیمین جوابی نداد و فقط برگشت توی اتاق.
+مین یونگی ازت متنفرم !!!
حالا به هر حال منظورش این نبود ولی
باید میگفت.
ادامه دارد...
- ۶.۶k
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط