درخواستی

درخواستی
وقتی برای تولدش... Part 2

ساعت روی دیوار حدودا 11:30 شب رو نشون میداد.. فردا تولدش بود پس باید از همین امشب شروع میکردی
صدای قدم هاش توی راه پله به گوشت رسید.. از روی مبل بلند شدی و با تمام سرعتت به سمت اتاق خواب رفتی. زیر پتو جاتو درست کردی و چشماتو بستی، طوری که انگار خیلی وقته خوابت برده. صدای چرخیدن کلید و فاصله گرفتن در از چهارچوپ رو به خوبی شنیدی.. جونگ کوک وارد خونه شد و طبق عادت همیشه تورو صدا زد
دارلینگ؟
جوابی از سمت تو نشنید و این باعث تعجبش شد
بیبیِ جونگکوک کجاست؟
دوباره در جواب چیزی جز سکوت دریافت نکرد..به سمت اتاق خواب حرکت کرد..وقتی تورو روی تخت دید تعجب کرد..با صدایی آروم چیزی گفت
واقعا خوابیده؟
چند قدم به جلو برداشت و روی تخت نشست و دوباره با همون صدای ملایم ادامه داد:
هی دارلینگ... تو همیشه برای اومدن من صبر میکردی
روی تخت به سمت تو دراز کشید و به تو خیره شد درحالی که تو پشت به اون خوابیده بودی و سردترین ورژن خودتو بهش نشون میدادی..توی سرش سوال های زیادی داشت. اینکه چرا منتظرش نموندی؟ چرا با وجود خواب سبکی که داری جوابش رو ندادی؟ چرا مثل شبای دیگه موقع خواب بغلش نکردی؟ چرا بهش بی توجهی کردی؟ جواب هیچکدوم رو نمیدونست فقط امیدوار بود فردا جواب همشونو پیدا کنه
ساعت کنار میزش به صدا در اومد..آروم پلکاش رو از هم فاصله داد و چندبار باز و بستشون کرد تا به نور اتاق عادت کنه
به ساعتی که همچنان زنگ میخورد نگاهی انداخت و خاموشش کرد. با خوشحالی از روی تخت بلند شد و به امید صبحونه هایی که هر روز براش درست میکردی به سمت آشپزخونه حرکت کرد. وارد آشپزخونه شد و تورو دید ولی بعد از دیدن میز خالی شادی توی چهرش از بین رفت..با این حال سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه
صبحت بخیر دارلینگ
جوابش رو با یه اوهوم ساده دادی و حتی سرتم برای نگاه کردنش تکون ندادی.. جونگکوک که حالا با دیدن رفتار مشکوکت متوجه شده بود یه اتفاقی افتاده شروع کرد به حرف زدن
ا/ت؟ اتفاقی افتاده؟
_نه
میدونی که نمیتونی منو گول بزنی
_گفتم که چیزی نیست
من... من کار اشتباهی انجام دادم؟
_نه
ا/ت من میخوام بشنوم
_جونگ کوک بهت گفتم ناراحت نیستم..لطفا برو بیرون
بدون هیچ حرفی از آشپزخونه خارج شد و رو مبل نشست..چند دیقه توی فکر بود..توی این فکر که چی یا کی باعث شده عوض بشی
بعد از چند ساعت کار توی آشپزخونه یه لیوان شربت درست کردی و روی میز جلوی مبل قرار دادی.... میخواستی بری که جونگکوک مچ دستتو گرفت..
ا/ت مشکلت چیه؟
_از چی حرف میزنی؟
همین رفتارات.. چرا دیشب منتظرم نموندی؟ چرا صبح صبحونه درست نکردی؟ چرا باهام بد حرف زدی؟ چرا چند ساعته هیچ حرفی نزدی؟ چرا سرد شدی؟
_جئون جونگکوک....بیا جدا شیم
دیدگاه ها (۰)

درخواستیوقتی برای تولدش... Part 3شوکی که بهش وارد شد قدرت حر...

درخواستیوقتی برای تولدش.... Part 4_تولدت مبارک خرگوش منننننن...

درخواستیوقتی برای تولدش... Part 1فردا تولد کوکیه و قراره با ...

وقتی با تهیونگ تو دریا شنا میکنیماشین کنار جاده ای که روبه ر...

💚پارت دوم💚دراکو:افتخار میدی بانوی من بشی؟ا/ت:خب..ب..باشه.درا...

سناریو سانزو پارت ۳

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط