**پارت سوم رمان برادر های ناتنی من**

**پارت سوم رمان برادر های ناتنی من**

سکوتی سنگین بر خانه حکمفرما بود. یک هفته بود که صدای خنده‌ یا حتی غرولندهای "ات" به گوش نمی‌رسید. برادرها، هرچند با لجبازی‌های "ات" آشنا بودند، اما این سکوت طولانی کمی آزاردهنده شده بود. نامجون، با نگاهی نگران به ساعت دیواری، آهی کشید. "این دیگه شورش رو درآورده. یک هفته آب و غذا نخورده؟"

جین، که همیشه سعی در حفظ آرامش داشت، با نگرانی گفت: "شاید بهتره بریم و باهاش حرف بزنیم. یونگی، تهیونگ، شما هم که تو دعوای آخر بودید، برید ببینید چی میگه."

یونگی با بی‌میلی از روی مبل بلند شد. "فکر نمی‌کنم فایده‌ای داشته باشه. اون از سنگه." اما تهیونگ که دلش تاب نمی‌آورد، سریع‌تر از بقیه به سمت اتاق "ات" رفت. چند تقه به در زد، اما جوابی نیامد. دوباره صدا زد: "ات؟ خوبی؟" باز هم سکوت.

نگرانی در دل تهیونگ پیچید. دستگیره در را چرخاند و دید قفل نیست. با احتیاط در را باز کرد و وارد اتاق شد. اولین چیزی که به چشمش خورد، فضای درهم ریخته اتاق نبود، بلکه لکه خون بزرگی بود که روی لباس سفید ات بود، قلبش فرو ریخت. "ات... ات!"

با عجله به سمت تخت رفت و "ات" را دید که بی‌حرکت روی زمین افتاده بود، لباس سفیدش به رنگ قرمز درآمده و چاقویی کنارش افتاده بود. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. "نامجون! جین! همه بیاید اینجا! ات!"

صدای تهیونگ، خانه را به هم ریخت. بقیه برادرها با سرعت به سمت اتاق "ات" رفتن، صحنه‌ای که دیدند، نفس را در سینه همه حبس کرد. نامجون با دیدن "ات" بی‌جان، زانوهایش سست شد. "نه... نه این امکان نداره!"

جیهوپ، با چشمانی پر از اشک، به سمت "ات" دوید. "باید زنگ بزنیم اورژانس! سریع!" جیمین با دست‌های لرزان تلفن را برداشت و با اورژانس تماس گرفت. یونگی، که همیشه سرد و بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، این بار چهره‌اش درهم شکسته بود. نگاهش به چاقوی خونین افتاد و بغضی گلویش را فشرد.

جونگکوک، که تا آن لحظه شوکه شده بود، به سمت "ات" رفت و سعی کرد نبضش را بگیرد. "هنوز نبض داره! خیلی ضعیفه... ولی هست!" این جمله، کورسوی امیدی در دل برادرها روشن کرد.

صدای آژیر آمبولانس، لحظاتی بعد در حیاط خانه پیچید. پزشکان و امدادگران با سرعت وارد اتاق شدند و "ات" را به سرعت روی برانکارد گذاشتند. نامجون، با حالتی آشفته، جلو رفت. "خانم دکتر، حالش چطوره؟"

پزشک در حالی که مشغول کارهایش بود، با جدیت گفت: "بسیار وخیمه. مقدار زیادی خون از دست داده. باید هر چه زودتر به بیمارستان برسونیمش."

همگی برادرها با آمبولانس راهی بیمارستان شدند. در تمام مسیر، نگاهشان به "ات" بود که بی‌جان روی برانکارد قرار داشت. هر کدام در دلشان، خودشان را ملامت می‌کردند. چرا به مشکلات "ات" توجه نکردند؟ چرا او را تنها گذاشتند؟ چرا آنقدر به فکر لجبازی‌هایش بودند که درد پنهانش را ندیدند؟

در راهروهای سرد بیمارستان، زمان به سختی می‌گذشت. هر دقیقه مانند یک ساعت بود. برادرها با صورتهای درهم و نگران، منتظر خبری از "ات" بودند. نامجون، با خود فکر می‌کرد، این چه رازی بود که مادر "ات" هرگز به آن‌ها نگفته بود. چی بود؟

بعد از ساعت‌ها انتظار طاقت‌فرسا، پزشک با صورتی خسته از اتاق عمل بیرون آمد. برادرها با عجله به سمتش رفتند.

"چطور شد دکتر؟ حالش خوبه؟"

پزشک آهی کشید و نگاهی به صورت‌های نگران برادرها انداخت...

**ادامه دارد...**

من نویسنده قرن شدم معرفی میکنم: مولانا جلال الدین مولوی.

الحق چه کلماتی نوشتم وقتی حوصله داشته باشم این میشه ♥😍
دیدگاه ها (۱)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴²ویو: جونگ‌کوکبا عجله به سمت اتاق...

.....پارت ششم....

چند پارتی درخواستی

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ۴]روز سوم و چهارم هم تقریباً به...

دوپارتی✨«کاش فقط یک بار دیگر صدایت می‌کردم»خانه در سکوت عجیب...

پارت 40ویو آت:صدای بلندی ناگهان توی مسیر پیچید. 💥🏁همه‌چیز در...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁵صدای آژیر آمبولانس، سکوت...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط