دست تنهایی ام

دست تنهایی ام
را می گیرم
و با خود از این
شهر می برم
به جایی که
نه مرا بشناسند
نه تنهایی ام را
دیدگاه ها (۳)

در دفتر حسابم حساب می کنمو بی حساب می مانموقتی کهجمعِ من و ت...

اجازه هست بپرسم؟ انگشت اجازه گاهی دلشبرای یک سوال ساده تنگ م...

مثل کبریت کشیدن در باددیدنت دشوار استمن که به معجزه عشق ایما...

تنهایی ِ یک نفرنشستکنار تنهایی ِ یک نفر ِ دیگربعد تنهایی ِ د...

«مرد را می‌توان با زنی که دوست دارد شناخت؛ تصور کن! مرا با ت...

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

💛🍂مرا به هفت سالگی‌ام ببر زیر همان درخت خانه مادربزرگکه سیب‌...

معرفی کتاب

بِاللَّه که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شودآوارگیِ و کوه و بیابانم ...

شهرِ بی‌پیامبر، شهرِ بی‌سکون است؛ جایی که در هر گوشه‌اش، صدا...

دیگـر فرصتی بـرای پیامک دادن نیست دست واژه ها را می گیرم و ب...

خون‌آشاما شاید افسانه نباشن، ولی همین افسانه بودن جذاب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط