پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد

از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد

مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یک دگر افتاد

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد

گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

"حافظ" که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد
حافظ
دیدگاه ها (۱)

سلام دوستای گلم ابجی زهرا رو لایک ودنبال کنید لطفاااااااااام...

عاشق شده ام حال و هوایم خوبست درد است ولی درد برایم خوبست آر...

دلی پر درد می خواهم ٬کمی هم مرهمی که گویم دردها با او ٬شود ت...

ﺑﻮﺳﻪ ﻫـ ـﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼﻫـــﻮﺱ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺩﺁﻏﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟــﯽﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺍﺯ ﺟﻨ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط