مردم اینجا چقدر مهربانند

مردم اینجا چقدر مهربانند !
دیدند کفش ندارم، برایم پاپوش دوختند ...
دیدند سرما می خورم، سرم کلاه گذاشتند
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری ...
و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند ،
چون دیدند لباسم کهنه و پاره است ،
به من وصله چسباندند ...
چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم،
محبت کردند و حسابم را رسیدند ...
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم ،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز ...

روزگار جالبی ست ...
مرغمان تخم نمی گذارد
ولی هر روز گاومان می زاید!
دیدگاه ها (۵)

در کشور ژاپن شهر اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت ...

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،...

یه روز سوارتاکسی شدم که برم فرودگاه. درحین حرکت ناگهان یه ما...

🖋 دلنوشته دختر شهید نهامین به خانم فاطمه حسینی نماینده مجلس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط