اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو


ا
دیدگاه ها (۱)

گرچه پشت پلکها مشغول پنهان کاری اند،چشمهایت بر خلاف آنچه می ...

گوهر خود را هویدا کن...کمال این است و بس...خویش را در خویش پ...

چشم‌هایت را که ببندندعاشق صدایی می‌شویگوش‌هایت را که بگیرندع...

...من بدم....تو خوب باشدیگر سراغم را نگیرخودم را جایی در این...

به یاد دارم که یک بار مرا جویا شدی که آیا هیچ یک از متون افس...

یاد گمشده یی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط