بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق که من آن مرغ غمگین شباویزم
دیدگاه ها (۱)

بیا دست قشنگ و مهربانت را عصایی کن که برخیزم....و شور انگیز ...

آهوی من. برایت بسازم کلبه عشقی. میان باغ فرداها..و حافظ وار ...

نمیدونم چرا هر چقدر میخورم هیچ اتفاقی نمیوفته...من نخوام ژن ...

«دکترینِ حَد (بهرام محمدی): صیانت از نسلِ نو و درهم‌شکستنِ پ...

«دکترینِ حَد (بهرام محمدی): صیانت از نسلِ نو و درهم‌شکستنِ پ...

جناب اژه ای دزد درکنار شماست همتی با بقیه دزدان داره خزانه ر...

دلیلام کامل بود؟ 😁

حرفتو ناشناس بهم بگو

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت دوازدهمدست نایک هنوز روی دستگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط