──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³³
یهو چشمم خورد به جیان و جونگ کوک که توی بالکن وایساده بودن.
جونگ کوک تکیه داده بود به نرده ها و به جام شراب هم توی دستش بود.
جیان هم روبه روش وایساده بود.
پشت ستون بزرگ و سفید رنگی که کنار بالکن بود پنهان شدم و یواشکی زیر نظر گرفتمشون.
جونگکوک جرعه ای از شرابش نوشید و گفت:زمان خیلی چیز ها رو تغییر میده خانمِ نیلوفرِ خونی..عشق من هم توی این گذر زمان گم شد..
عشق؟
اونا دارن درمورد چی حرف میزنن؟
جیان دستشو گذاشت روی نرده ها،به منظره خیره شد و گفت:میدونی چقدر برای عشقمون جنگیدم جونگ کوک؟..اما این پدرت بود که مانع عشقمون شد،نه من
عشقمون؟
باورم نمیشه..
جیان برگشت و با چشم های اشکیش به جونگکوک خیره شد.
باد موج موهاش رو به رقص درآورده بود.
نگاهشو توی صورت جونگکوک چرخوند و گفت:من جلوی کل اعضای باند گفتم که دوستت دارم،اما پدرت گفت تو و رزا از قبل نشون شده اید..
باید میفهمیدم..
دلیل این خوش رفتاری های گرگ پیر اینه..
گریهش اوج گرفت،سرشو انداخت پایین و ادامه داد:اون..اون مجبورم کرد با تهیونگ ازدواج کنم،مجبورم کرد مادر بچهش بشم..
ناخودآگاه دستمو گذاشتم جلوی دهنم..
چی؟
همسر سابق تهیونگ..جیانه؟
چطور نفهمیدم؟
جونگ کوک نگاهشو از جیان گرفت و گفت:انقدر رقت انگیز نباش،همون روزی که حلقه تهیونگ رو دست کردی من عشقتو توی قلبم چال کردم..اون یه اشتباه بود،خب به هر حال جوون بودم و جاهل
جیان سعی کرد گریهشو کنترل کنه،نگاهشو توی صورت جونگکوک چرخوند و گفت:اشتباه..تو عشقی که به من داشتی رو یه اشتباه میبینی؟
جونگ کوک آخرین جرعهای که ته جامش بود رو نوشید و گفت:اره..نمیخوام این بحث بیشتر از این طول بکشه،از این به بعد برای بحث های الکی وقت منو نگیر
بعد شیشه جامش رو روی نرده های سنگی گذاشت.
الانه که بیاد بیرون.
بهتره سریع اینجارو ترک کنم.
به سمت اتاقم دویدم و جلوی در وایسادم.
بعد خیلی عادی و خونسرد دوباره شروع به قدم برداشتن کردم.
لحظهای بعد جونگ کوک از بالکن خارج شد.
با صدای قدم هام سرش به سمتم چرخید.
دستشو توی جیبش فرو برد و گفت:سلام،رُزا
لبخند ملیحی زدم و گفتم:سلام..
بازهم یه سکوت آزار دهنده..
بعد از چند لحظه برای شکستن سکوت گفتم:امروز زمان خیلی زود گذشت..
خیلی آروم گفت:اینجا معمولاً همینطوره
بعد بدون اینکه چیزی بگه به سمت پله ها رفت.
یهو نگاهم به سمت بالکن چرخید.
از پشت پنجرهی بالکن،جیان هنوز همونجا وایساده بود.
جام شرابش رو بین انگشتهاش میچرخوند.
نگاهش روی من ثابت موند..
لبخندی خیلی کمرنگ روی لبش نشست..لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربونی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³³
یهو چشمم خورد به جیان و جونگ کوک که توی بالکن وایساده بودن.
جونگ کوک تکیه داده بود به نرده ها و به جام شراب هم توی دستش بود.
جیان هم روبه روش وایساده بود.
پشت ستون بزرگ و سفید رنگی که کنار بالکن بود پنهان شدم و یواشکی زیر نظر گرفتمشون.
جونگکوک جرعه ای از شرابش نوشید و گفت:زمان خیلی چیز ها رو تغییر میده خانمِ نیلوفرِ خونی..عشق من هم توی این گذر زمان گم شد..
عشق؟
اونا دارن درمورد چی حرف میزنن؟
جیان دستشو گذاشت روی نرده ها،به منظره خیره شد و گفت:میدونی چقدر برای عشقمون جنگیدم جونگ کوک؟..اما این پدرت بود که مانع عشقمون شد،نه من
عشقمون؟
باورم نمیشه..
جیان برگشت و با چشم های اشکیش به جونگکوک خیره شد.
باد موج موهاش رو به رقص درآورده بود.
نگاهشو توی صورت جونگکوک چرخوند و گفت:من جلوی کل اعضای باند گفتم که دوستت دارم،اما پدرت گفت تو و رزا از قبل نشون شده اید..
باید میفهمیدم..
دلیل این خوش رفتاری های گرگ پیر اینه..
گریهش اوج گرفت،سرشو انداخت پایین و ادامه داد:اون..اون مجبورم کرد با تهیونگ ازدواج کنم،مجبورم کرد مادر بچهش بشم..
ناخودآگاه دستمو گذاشتم جلوی دهنم..
چی؟
همسر سابق تهیونگ..جیانه؟
چطور نفهمیدم؟
جونگ کوک نگاهشو از جیان گرفت و گفت:انقدر رقت انگیز نباش،همون روزی که حلقه تهیونگ رو دست کردی من عشقتو توی قلبم چال کردم..اون یه اشتباه بود،خب به هر حال جوون بودم و جاهل
جیان سعی کرد گریهشو کنترل کنه،نگاهشو توی صورت جونگکوک چرخوند و گفت:اشتباه..تو عشقی که به من داشتی رو یه اشتباه میبینی؟
جونگ کوک آخرین جرعهای که ته جامش بود رو نوشید و گفت:اره..نمیخوام این بحث بیشتر از این طول بکشه،از این به بعد برای بحث های الکی وقت منو نگیر
بعد شیشه جامش رو روی نرده های سنگی گذاشت.
الانه که بیاد بیرون.
بهتره سریع اینجارو ترک کنم.
به سمت اتاقم دویدم و جلوی در وایسادم.
بعد خیلی عادی و خونسرد دوباره شروع به قدم برداشتن کردم.
لحظهای بعد جونگ کوک از بالکن خارج شد.
با صدای قدم هام سرش به سمتم چرخید.
دستشو توی جیبش فرو برد و گفت:سلام،رُزا
لبخند ملیحی زدم و گفتم:سلام..
بازهم یه سکوت آزار دهنده..
بعد از چند لحظه برای شکستن سکوت گفتم:امروز زمان خیلی زود گذشت..
خیلی آروم گفت:اینجا معمولاً همینطوره
بعد بدون اینکه چیزی بگه به سمت پله ها رفت.
یهو نگاهم به سمت بالکن چرخید.
از پشت پنجرهی بالکن،جیان هنوز همونجا وایساده بود.
جام شرابش رو بین انگشتهاش میچرخوند.
نگاهش روی من ثابت موند..
لبخندی خیلی کمرنگ روی لبش نشست..لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربونی...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹.۷k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط