پارت چهارم:
پارت چهارم:
داستان از دیدگاه یونگی: امروز قرار بود با جیمین خیلی جاها برن،اول به کلانتری میرفتن تا پرونده ها و قربانی های جریان رو شناسایی کنن،بعدش به یک مکان جرم میرفتن و بعدش رو از مکان جرم مشخص میکردن ،یونگی جلوی یه بار خیابانی منتظر جیمین بود،بعد چند دقیقه جیمین از آن ور خیابان بدو بدو سمت یونگی اومد،سلامی کرد و باهم سمت کلانتری راه افتادن،بعد چندین ساعت مطالعه فهمیدن که مجرم های شناخته شده پرونده ،بعد نوشیدن مشروب این کارا رو میکنن، اما مشروب ساده که نمیتونست یک انسان رو تا این حد به جنون برسونه،پس توی مشروب ها قرص یا چیز غیر عادی بود که انسان هارو تا این حد میرسوند ، یونگی فهمید که این مشروب هارو از مردی به نام سانی میگیرن اما انباری اون مرد چندین وقته که تعطیل شده و خودش خارج کشور زندگی میکنه،اونا متوجه شدن که یک نفر به اسم سانی داره مشروب میفروشه و داخل مشروب هاش هم مواد غیر عادی بود ،الان جیمین و یونگی در خیابان های سئول با موتور قدرتمند یونگی گشت و گذار میکردن،یونگی بعد یکم گردش جیمین رو به کافه خودش برد،جیمین وقتی وارد کافه شد گفت:چقدر خفنه.یونگی گفت: خوشحالم خوشت اومده،قهوه؟جیمین گفت: بیزحمت. یونگی قهوه هارو آورد ،جیمین گفت: خواهرت چطوری مرد؟یونگی گفت:دوست پسر خواهرم رو میخواستن بدزدن،خواهرم هم مقاومت کرد ،اول اونو کشتن بعد دوست پسرش رو.جیمین گفت: خانواده ات کجان؟ یونگی گفت: دوسال پیش بابام رو از دست دادم،مامانم هم از روز مرگ بابام نمیدونم کجاست.یونگی بعد تموم کردن سخنش،گفت: حالا من بگم، چند تا رفیق تو مدرسه داری؟جیمین دید که یونگی کنجکاوه،گفت:وایسا از اول بگم،من پارک جیمین هستم،بابا و مامانم دوتاشونم پلیس هستن و تقریباً ۵ سال پیش از هم جدا شدند ، الان بابام با یه خانمی به نام جودی ازدواج کرده و همون دونات فروشی مال اونه،من زیاد تو مدرسه دوست ندارم کلا دوستی ندارم ،از سن بالا ها هم خجالت میکشم ،فکر کنم اولین سن بالا غیر از والدینم که باهاشون دوستم تویی ،از اول عاشق کارآگاهی هستم و احتمالاً بعد تموم کردن تحصیلات کارآگاه اداره پلیس بشم. یونگی لبخندی زد و گفت: گفتی دوست؟ جیمین گفت: خب ، آره ،تو دوستمی ،حاضر شدی یک روز کامل با من باشی و کار های کسل کننده انجام بدی .یونگی خندید ،ناخودآگاه دستش رو روی دست جیمین که روی میز بود گزاشت ، از اول این پسر به چشمش متفاوت بود، همون لحظه تلفن جیمین زنگ خورد و فهمیدن یک مرد میخواد یکی از طعمه هارو قربانی کنه ،باهم رفتن سر صحنه جرم و طرف رو دستگیر کردن،فهمیدن که این مرد مشروب هارو پخش میکنه ،نوعی با یافتن اون مرد پرونده میخواست بسته بشه ، فردا قرار بود سخنرانی بشه به همین دلیل یونگی مشتاق بود ، هم میخواست درباره احساساتش با جیمین صحبت کنه هم به سخنان جیمین گوش کنه .
های گایز پارت چهارم 🪸
داستان از دیدگاه یونگی: امروز قرار بود با جیمین خیلی جاها برن،اول به کلانتری میرفتن تا پرونده ها و قربانی های جریان رو شناسایی کنن،بعدش به یک مکان جرم میرفتن و بعدش رو از مکان جرم مشخص میکردن ،یونگی جلوی یه بار خیابانی منتظر جیمین بود،بعد چند دقیقه جیمین از آن ور خیابان بدو بدو سمت یونگی اومد،سلامی کرد و باهم سمت کلانتری راه افتادن،بعد چندین ساعت مطالعه فهمیدن که مجرم های شناخته شده پرونده ،بعد نوشیدن مشروب این کارا رو میکنن، اما مشروب ساده که نمیتونست یک انسان رو تا این حد به جنون برسونه،پس توی مشروب ها قرص یا چیز غیر عادی بود که انسان هارو تا این حد میرسوند ، یونگی فهمید که این مشروب هارو از مردی به نام سانی میگیرن اما انباری اون مرد چندین وقته که تعطیل شده و خودش خارج کشور زندگی میکنه،اونا متوجه شدن که یک نفر به اسم سانی داره مشروب میفروشه و داخل مشروب هاش هم مواد غیر عادی بود ،الان جیمین و یونگی در خیابان های سئول با موتور قدرتمند یونگی گشت و گذار میکردن،یونگی بعد یکم گردش جیمین رو به کافه خودش برد،جیمین وقتی وارد کافه شد گفت:چقدر خفنه.یونگی گفت: خوشحالم خوشت اومده،قهوه؟جیمین گفت: بیزحمت. یونگی قهوه هارو آورد ،جیمین گفت: خواهرت چطوری مرد؟یونگی گفت:دوست پسر خواهرم رو میخواستن بدزدن،خواهرم هم مقاومت کرد ،اول اونو کشتن بعد دوست پسرش رو.جیمین گفت: خانواده ات کجان؟ یونگی گفت: دوسال پیش بابام رو از دست دادم،مامانم هم از روز مرگ بابام نمیدونم کجاست.یونگی بعد تموم کردن سخنش،گفت: حالا من بگم، چند تا رفیق تو مدرسه داری؟جیمین دید که یونگی کنجکاوه،گفت:وایسا از اول بگم،من پارک جیمین هستم،بابا و مامانم دوتاشونم پلیس هستن و تقریباً ۵ سال پیش از هم جدا شدند ، الان بابام با یه خانمی به نام جودی ازدواج کرده و همون دونات فروشی مال اونه،من زیاد تو مدرسه دوست ندارم کلا دوستی ندارم ،از سن بالا ها هم خجالت میکشم ،فکر کنم اولین سن بالا غیر از والدینم که باهاشون دوستم تویی ،از اول عاشق کارآگاهی هستم و احتمالاً بعد تموم کردن تحصیلات کارآگاه اداره پلیس بشم. یونگی لبخندی زد و گفت: گفتی دوست؟ جیمین گفت: خب ، آره ،تو دوستمی ،حاضر شدی یک روز کامل با من باشی و کار های کسل کننده انجام بدی .یونگی خندید ،ناخودآگاه دستش رو روی دست جیمین که روی میز بود گزاشت ، از اول این پسر به چشمش متفاوت بود، همون لحظه تلفن جیمین زنگ خورد و فهمیدن یک مرد میخواد یکی از طعمه هارو قربانی کنه ،باهم رفتن سر صحنه جرم و طرف رو دستگیر کردن،فهمیدن که این مرد مشروب هارو پخش میکنه ،نوعی با یافتن اون مرد پرونده میخواست بسته بشه ، فردا قرار بود سخنرانی بشه به همین دلیل یونگی مشتاق بود ، هم میخواست درباره احساساتش با جیمین صحبت کنه هم به سخنان جیمین گوش کنه .
های گایز پارت چهارم 🪸
- ۱۵۲
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط