لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³¹

ویو سلین
همه جا تاریک شده بود.
فقط نور کم‌رنگی که از پنجره‌های شکسته وارد می‌شد، راه رو نشون می‌داد.
دستم ناخودآگاه دور مچ کلارا حلقه شد

^ از اینجا بریم...

کلارا آروم سری تکون داد.

~ انگار در قفل شده...

چند بار در آهنی رو هل دادم.
اما...
تکون نخورد.
قلبم تند می‌زد.
همون لحظه...
صدای قدم‌هایی از طبقه بالا شنیده شد.
تق...
تق...
تق...
کلارا نفسش رو حبس کرد.

~ سلین...
یکی اینجاست...

ویو جونگ‌کوک
ماشین با صدای ترمز شدیدی جلوی انبار ایستاد.
قبل از اینکه کامل وایسه، پیاده شدم.

• یونگی، پشت ساختمون رو بگیر.

° فهمیدم.

به سمت در دویدم.
قفل بود.
یه قدم عقب رفتم...
و با تمام قدرت به در لگد زدم.
صدای شکستن قفل توی انبار پیچید.

ویو مرد ناشناس
از پشت دوربین‌ها نگاهشون می‌کردم.
لبخند زدم.

؟: درست همون‌طور که می‌خواستم...
جونگ‌کوک هم رسید.
حالا...
همه مهره‌ها توی صفحه‌ان.

ویو کلارا
صدای شکستن در باعث شد هر دومون از جا بپریم.

~ یکی اومد...

قبل از اینکه خوشحال بشم...
از تاریکی، یه مرد نقاب‌دار بیرون اومد.
اسلحه‌ای توی دستش بود.
اسلحه رو مستقیم سمت سلین گرفت.

؟: تکون نخور.

خشکم زد.
بدون فکر، خودمو جلوی سلین انداختم.

^ نه!

ویو یونگی
از پنجره شکسته وارد طبقه دوم شدم.
همین که پایین رو نگاه کردم...
قلبم فرو ریخت.
کلارا...
جلوی اسلحه ایستاده بود.
بی‌اختیار داد زدم:

° کلارا... بخواب!

کلارا با شنیدن اسمش، غریزی خودش رو روی زمین انداخت.
همون لحظه...
تق!
صدای شلیک توی انبار پیچید.

ویو سلین
گوشام سوت می‌کشید.
همه‌چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
جونگ‌کوک خودش رو بین ما و مرد نقاب‌دار انداخت.
مشت محکمی به صورت مرد زد.

اسلحه روی زمین افتاد.
درگیری شروع شد.
یونگی هم خودش رو رسوند.
اما...
همون لحظه صدای جیغ کلارا بلند شد.

~ یونگی... پشت سرت!

ویو جونگ‌کوک
برگشتم...
یکی از مردهای نقاب‌دار با چاقو از پشت به سمت یونگی حمله کرده بود.
بدون فکر داد زدم:
• یونگی!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت³²ویو سلیندستم هنوز از شدت ترس می‌لرزید.نگاهم ...

لبخند قاتلپارت³³ویو جونگ‌کوکهمین که از انبار بیرون اومدیم، ب...

لبخند قاتلپارت³⁰ویو سلیناز پنجره اتاقم به خیابون خیره شده بو...

لبخند قاتلپارت²⁹ویو سلیندو روز از اون اتفاق گذشته بود.اما هن...

لبخند قاتلپارت²⁷ویو جونگ‌کوکچهار مرد نقاب‌دار...همه مسلح.بدو...

لبخند قاتلپارت²⁶ویو سلیناز وقتی از خونه بیرون اومده بودم، حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط