بغض ها چاره ندارند گلوگیر شدند

بغض ها چاره ندارند، گلوگیر شدند
اشک ها تاب ندارند، سرازیر شدند

جاده هایی که پر از شوق رسیدن بودند
در پس حادثه ها سخت نفسگیر شدند

گرگ ها سیطره دارند به جنگل، وقتی
شیرها زخمی و درمانده به زنجیر شدند

حق پرواز ندارند کبوتر هایی
که اسیر قفس کینه و تزویر شدند

و زمان تلخ تراز قهوه ی تلخ من و توست
فال ها غمزده و فاجعه تعبیر شدند

شعرها درد ندارند اگر ، شاعرها
با غزلواره ی بی دغدغه درگیر شدند

روزها در گذر و خاطره ها می مانند
و چه زود آمدن ثانیه ها دیر شدند....
دیدگاه ها (۵)

سکوت، حرف دلت نیست، خاطرت باشدچـرا ضـمـیـر تـو بـر عـکس ظاهر...

رفتنم را خواستی' خوش باش حالا' میرومدرد دل ها داشتم در سینه...

سر خود را مزن اینگونه به سنگدل دیوانه ی تنها , دل تنگمنشین د...

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگمهوای گریه دارم من ، ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط