باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذاشت رد اشک هایش را پاک کرد و با عمق جانش محکم پیشانی دختر را بوسید...او با درد و بغض پلک بسته بود.. وقتی لبای تهیونگ جدا شد ات هم چشم باز کرد ... بدون اینکه فرصت اعتراض دیگری بدهد، سرش را جلو برد و بوسه را روی لب‌های لرزان ات نشاند. بی پایین زنش را بوسید چشم های تهیونگ در از اشک بود چون خودش میدونست این راه برگشتی ندارد... این بوسه تمومی نداشت سخت بود برای تهیونگ خیلی سخت چی میشد اونا هم زندگی جدایی داشتن جدا از درد و بدبختی‌های دنبال جدا از همه کس .. مهم تر این جدایی ناپذیر.. تهیونگ می‌گفت میگذره ولی تا کی باید می‌گفت .. این گز تا کی ادامه داشت.. بغض تهیونگ غریبی بود نمی‌خواست از معشوق حامله است بگزد .. نمیتونست ازش جدا بشه .. ولی این زندگی این دستور را به تهیونگ داد.... تهیونگ با سختی لباسش را جدا کرد ..
سپس با یک حرکت سریع، او را به سمت در بازِ ون هدایت کرد. رو به یونهی که پشت فرمان هق‌هق می‌کرد، فریاد زد: حرکت کن! همین حالا!
ات مات و مبهوت به آن ها خیره شد حتی متوجه نشد می در ون بسته شد به اطراف نگاه کرد سپس به شیشه ماشین نزدیک شد ..
تند تند پلک زد و چنگ هایش را به شیشه های سیاه ماشین زد .. کمی با صدای بلند فریاد زد : ته..یونگ دوست دارم ... مرد در نیمی از راه دست هایش را محکم مشت کرد سپس با صدای بلند تر از دخترک فریاد زد : منم دوست دارم... عاشقتم چوی‌ ات... هر دو به هم دیگری زل زده بودند نگاه دختره در از اشک و کاهش مرد پر از نگرانی .. صحنه ای دردناکی بود در از غم و اندوهی.. دخترک....
دور شدن قامت شوهرش را تماشا کرد که میان جاده‌ی تاریک، در کنار کانگ‌هو و یون‌وو ایستاده بود... ولی ته قلب ات نوری به اسم پسرش بود دست لرزاندش را روی شکم برآمده اش گذاشت سپس با بغض و صدای ای که پر از گریه بود حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند گفت : منتظرم قول میدم منتظر میمونم
جیهو با چشم های که تازه باز کرده بود دست های کوچیکش را روی پشت پلک هایش کشید خمیازه کوچک ای کشید و با صدای کمی بلند اسمی که تازه یاد گرفته بود را جیغی کشید " اوپا "....
دختر کمی رو صندلی خوب نشست سپس گهواره جیهو را سمت خودش کشید موهای بلند و مشکی مانند کانگ هو را کنار زد چشم های جیهو تاریک تر از چشم های کانک هو بود .. دختر با لبخندی که اشک اش سر خورد پایین گفت: بابایی اینجا نیست.. ولی میاد..
جیهو اخم کرد سپس نگاهش را به سقف ماشین دوخت خوب متوجه می‌شود که تو اتاق آبی رنگ خودش نبود اخم هایش باز شد چون کنجکاو تر میشد کجا میریم یا چرا بابایی نیست.. هرچی هم میشد جیهو بچه ای بود که یک سال و چند ماه سن داشت ...
دیدگاه ها (۰)

ات در حالی که آستین های هودی را بالا میزد بدون در زدن با شتا...

دخترک به سختی سکوت کرد سپس از روی کوسن بلند شد جلو جیهو زانو...

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در یک...

دخترک تند پلک زد و چتری هایش را کنار زد عینک هایش را مرتب کر...

کانگ هو با لبخند غمگینی سری را بلند کرد و با حرکت بسیار. نیز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط