زمان دانشجویی بخش روان که بودیم ، یه خانم و آقای سالخورده

زمان دانشجویی بخش روان که بودیم ، یه خانم و آقای سالخورده اومدن درمانگاه، آقا آلزایمر داشت و خانومش همه داروهاشو توی دفتر مینوشت، استادمون گفت مادر با چه دقتی هم مینویسی ، گفت نمیخوام داروهاش کم و زیاد بشه اذیت میشه ، موقع رفتن آقا در و باز نگه‌داشت تا خانومش اول بره  و با دست هواشو داشت ..
(به حدی حافظه‌ش ضعیف بود که نهاری که خورده بود یادش نبود )
خلاصه که احترام و عشق در جایی از اعماق قلب ریشه داره و ربطی به هوش و حواس نداره♥️

(متن کپی شده است)
دیدگاه ها (۱۲)

:(

‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ⊹ : ⌗...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆P27تهیونگ: اووو آ...

بچه ها من مثل سگ خوابم میاد میخوام برم بخوابم ببخشید که نمیت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط