پارت ششم | تغییر رفتار

پارت ششم | تغییر رفتار

دو روز از ماجرای کافه گذشته بود.
از آن روز به بعد، تهیونگ هر چقدر سعی می‌کرد خودش را قانع کند که هیچ احساسی نسبت به رزا ندارد، کمتر موفق می‌شد.
هر بار تصویر خنده‌ی رزا کنار آریان در ذهنش تکرار می‌شد.
و این موضوع، آرامش همیشگی‌اش را از بین برده بود.
عصر یکشنبه...
ویلیام طبق معمول، تهیونگ را برای شام به خانه دعوت کرده بود.
رزا تازه از دانشگاه برگشته بود.
موهای بلندش را بسته بود و یک هودی طوسی گشاد با شلوار جین آبی پوشیده بود.
به محض اینکه وارد پذیرایی شد، لبخند زد.
ـ «سلام.»
ویلیام جواب داد.
ـ «سلام، خواهر کوچولو.»
اما تهیونگ فقط نگاهش کرد.
چند ثانیه...
و بعد خیلی آرام گفت:
ـ «سلام، رزا .»
رزا از این رفتار تعجب کرد.
تهیونگ همیشه با او شوخی می‌کرد، موهایش را به هم می‌ریخت یا سربه‌سرش می‌گذاشت.
اما امروز...
بیش از حد آرام بود.
سر میز شام...
گوشی رزا روی میز لرزید.
پیامی از آریان.
آریان: «جزوه‌ی امروز رو برات فرستادم. اگه چیزی نفهمیدی، بهم بگو.»
رزا لبخند زد و جواب کوتاهی فرستاد.
همان لحظه، تهیونگ بی‌اختیار پرسید:
ـ «هنوزم زیاد با اون آریان حرف می‌زنی؟»
رزا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «آره... همکلاسی و دوستمِ.»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش را به بشقابش دوخت.
ویلیام که متوجه تغییر حال دوستش نشده بود، با خنده گفت:
ـ «اگه یه روز دوست‌پسر هم پیدا کرد، تعجب نکنیا!»
رزا از خجالت گفت:
ـ «ویلیام!»
اما تهیونگ ناگهان قاشقش را روی میز گذاشت.
صدای برخورد فلز با بشقاب، سکوت عجیبی ایجاد کرد.
همه به او نگاه کردند.
چند ثانیه بعد، خودش را جمع‌وجور کرد و لبخند کوتاهی زد.
ـ «ببخشید... دستم خورد.»
اما حقیقت چیز دیگری بود.
شنیدن جمله‌ی «دوست‌پسر»...
بیشتر از چیزی که انتظار داشت، آزارش داده بود.
بعد از شام، رزا برای آوردن دسر به آشپزخانه رفت.
وقتی برگشت، تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.
برای چند لحظه، فقط سکوت بینشان حاکم بود.
بعد تهیونگ آرام گفت:
ـ «رزا...»
ـ «جانم؟»
ـ «...مواظب خودت باش.»
رزا لبخند زد.
ـ «همیشه هستم.»
تهیونگ هم لبخند کوچکی زد، اما دلش آرام نشد.
برای اولین بار...
می‌ترسید دیر شده باشد.
پآیان پارت ششم ...💍🤍
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
شرط برای سه پارت بعدی : (برای هر سه پارت )
ˡᶦᵏᵉ : 𝟑𝟑࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟑𝟎࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟏𝟏࿐
دیدگاه ها (۱۵)

پارت پنجم | اولین قرارجمعه عصر...هوای سئول خنک و دل‌نشین بود...

پارت چهارم | یک دعوت سادهیک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود.ر...

پارت سوم | احساسی که نباید به وجود می‌آمدسه روز از شروع دانش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط