زمانے ،عاشقانہ وجودت را می پرستیدم

زمانے ،عاشقانہ وجودت را می پرستیدم
تمام آدماے اطرافم ،حتے دوستان نزدیکت بهم مےگفتند
زیاد بودن
زیاد خواستن
زیاد دوست داشتن
دل نمیبرد ،فقط دل میزند
بہ اندازه جنبہ‌اش خوب باش
وَ من
با خنده‌اے تمسخُر آمیز مےگفتم
او؛ با همہ فرق داره
منو درک میکنه
وَ
خواستنم
عاشقانہ‌هام
خستگے‌هام
و احساسم را ،می فهمه
امـّــا
بعد،زمان بهم ثابت کرد کہ فرق تو با بقیہ خوب بودنت نبود
تو
تنہا بازیگرِ بهترے بودے
کہ منو، تا اوجِ خواستن بردے و بعد رهایم کردے
تا در عمقِ تنہایـے، کہ بعدِ رفتنت بہ فراموشے سپرده بودمش ؛سقوط کنم
آے مردم
آے دوستان
آخر، این رابطہ به آخرش رسید
من ماندم و عاشقانہ‌هاے فاسد شده در اتاقِ تنهایی ام!!!!!!!
دیدگاه ها (۸)

از خدا پنهان نبود از تو چه پنهان یکی بود که بود که بی دلیل ب...

"روزگار" حالش خوب نبودقلمِ سیاه را برداشتشروع بہ نوشتنِ تقد...

ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻢﺳﺮ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ...

به قاضی بگویید سنگسارم نکندمرا همین که موهایم بوی دستانش را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط