🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

پارت ۲ — «من به بادیگارد نیاز ندارم!»

آ.ت هنوز با اخم به جونگکوک خیره شده بود.

«یعنی قراره از امروز هر جا من برم، تو هم بیای؟»

جونگکوک خیلی خونسرد گفت:
«دقیقاً.»

«حتی باشگاه؟»

«حتی باشگاه.»

«بسکتبال؟»

«بله.»

«خرید؟»

«بله.»

آ.ت دست به سینه شد.
«حموم چی؟»

جونگکوک چند لحظه ساکت موند.

رها زد زیر خنده.

جونگکوک بالاخره گفت:
«اون یکی دیگه جزو وظایف من نیست.»

آ.ت با رضایت گفت:
«خوبه. حداقل یه مرزهایی داریم.»

تهیونگ که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود، خندید.

آ.ت برگشت سمتش.

«تو دیگه کی هستی؟»

تهیونگ دستش رو جلو آورد.
«تهیونگ. برادر این آقای بداخلاق.»

جونگکوک سریع گفت:
«من بداخلاق نیستم.»

تهیونگ:
«تو حتی وقتی سلام می‌کنی انگار داری اخطار می‌دی.»

رها خندید.

آ.ت به رها نگاه کرد:
«دیدی؟ فقط من نیستم که اینو می‌گم.»

جونگکوک با نگاه کوتاهی به آ.ت گفت:
«شما دوتا خیلی زود با هم متحد شدین.»

رها شونه بالا انداخت.
«من هنوز طرف کسی نیستم.»

تهیونگ گفت:
«پس می‌تونیم بی‌طرف باشیم.»

رها برگشت سمتش.
«تو هم قراره اینجا باشی؟»

تهیونگ:
«گاهی.»

رها:
«خوبه. حداقل یکی هست که می‌شه باهاش حرف زد.»

جونگکوک:
«من هم می‌تونم حرف بزنم.»

آ.ت سریع گفت:
«نه، تو فقط دستور می‌دی.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.
«پس خوب منو شناختی.»

آ.ت چشم‌هاش رو ریز کرد.

«از همین الان اعلام می‌کنم من قرار نیست طبق دستور تو زندگی کنم.»

جونگکوک:
«منم قرار نیست بذارم خودتو به دردسر بندازی.»

آ.ت:
«من خودم بلدم از خودم مراقبت کنم.»

جونگکوک نگاهی به دستکش‌های بوکس روی میز انداخت.

«معلومه.»

آ.ت:
«پس مشکلی نیست.»

جونگکوک:
«اتفاقاً هست.»

«چی؟»

«تو زیادی دردسرسازی.»

آ.ت با تعجب گفت:
«من؟!»

جونگکوک:
«بله، شما.»

رها آرام به تهیونگ گفت:
«این دوتا اگه همین‌طوری ادامه بدن، تا فردا عمارت رو منفجر می‌کنن.»

تهیونگ لبخند زد.
«منم همین فکرو می‌کنم.»

آ.ت کیفش رو برداشت.

«من می‌رم باشگاه.»

جونگکوک بلافاصله گفت:
«منم میام.»

آ.ت با حرص گفت:
«می‌دونم.»

جونگکوک:
«پس چرا دوباره پرسیدی؟»

آ.ت:
«نپرسیدم!»

جونگکوک:
«باشه.»

آ.ت:
«چیه؟»

«هیچی.»

«پس چرا اون‌جوری لبخند می‌زنی؟»

جونگکوک:
«چون عصبانی شدنت بامزه‌ست.»

آ.ت چند ثانیه مات نگاهش کرد.

رها آهسته گفت:
«اووووه...»

آ.ت سریع برگشت سمت رها:
«هیچی نگو.»

جونگکوک هم در حالی که به سمت در می‌رفت گفت:
«پنج دقیقه دیگه پایین باش.»

آ.ت با حرص گفت:
«خودم زمانمو بلدم!»

جونگکوک از کنار در برگشت و گفت:
«می‌دونم. فقط خواستم بدونی من پنج دقیقه منتظرت نمی‌مونم.»

آ.ت:
«جونگکوک!»

صدای خنده‌ی تهیونگ و رها کل سالن رو پر کرد.

و این تازه اولین روز حضور بادیگارد جدید آ.ت بود...
دیدگاه ها (۰)

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۳ — «کری‌خونی ممنوع!»پنج دقیقه ب...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۴ — «دخترعمه‌ی دردسرساز»آ.ت توپ ...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۱ — «بادیگارد جدید»صدای برخورد ت...

«دشمنِ نیمکت بغلی»زنگ مدرسه تازه خورده بود که رها با عجله وا...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:80راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط