عشق روانی من

☆ عشق روانی من (۴) ☆

☆ از زبان هیروکو ☆

با چشمای پر اشک به سقف خیره شده بودم. صدای تیک‌تاک ساعت اتاقم مثل پتک روی مغزم می‌کوبید. تصویر چهره‌ی خونسرد هانما، وقتی لبخند می‌زد و گفت "اول شکنجه‌ات می‌کنم"، هنوز جلوی چشمم بود. دست‌هام می‌لرزید.
نمی‌دونستم ازش بترسم یا... هنوز عاشقش باشم.

با بی‌حالی از تخت پایین اومدم. می‌خواستم آب بخورم که گوشیم زنگ خورد. اسمش روی صفحه ظاهر شد:
هانما.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم... جواب دادم.

هانما: «هیروکو، حالت خوبه؟»
هیروکو: «آره... فقط یه کم خسته‌م.»
هانما: «می‌دونم. نگران اون خدمتکار نباش. دیگه تهدیدی نیست.»
صدای آرامش‌بخشش مثل زهر نرم توی گوشم پیچید. تهدیدی نیست... یعنی چی؟
هیروکو: «یعنی... اون مُرده؟»
چند لحظه سکوت کرد، بعد خندید.
هانما: «هیروکو، بعضی چیزا رو بهتره ندونی، لیدل گرلم.»

دستم شروع کرد به لرزیدن. لب‌هام خشک شده بود. فقط تونستم بگم:
«هانما... من از خشونت متنفرم.»
هانما: «می‌دونم. اما من با دنیا مهربون نیستم، فقط با توام.»

بعد تماس رو قطع کرد.

نفس‌هام بریده بود. رفتم کنار پنجره، بیرون بارون می‌بارید. دونه‌های بارون روی شیشه می‌لغزیدن مثل اشکای خودم.
همون موقع صدای کوبیدن در اومد.

رفتم در رو باز کردم. یکی از افراد بونتن بود.
– «خانم هیروکو، آقای هانما گفتن آماده شین. ماشین منتظره.»
– «کجا می‌ریم؟»
– «یه جایی که قراره ازش خوشتون بیاد.»

با تردید لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم. مسیر طولانی بود و فقط صدای بارون بود که می‌بارید.
وقتی رسیدیم، یه ویلای بزرگ وسط جنگل بود. همه‌جا تاریک، فقط نور چراغی که از پنجره‌ها بیرون می‌اومد.

در باز شد... هانما با لبخند همیشگی‌اش ایستاده بود.
کت سیاهشو پوشیده بود، موهاش نامرتب‌تر از همیشه و نگاهش... اون نگاه عجیب.

هانما: «خوش اومدی، بیبی گرل. اینجا فقط برای توئه.»
هیروکو: «اینجا... کجاست؟»
هانما: «یه پناهگاه کوچیک برای من و تو. از این به بعد، هیچ‌کس نمی‌تونه بهت نزدیک بشه.»

نفس کشیدن برام سخت شده بود. یه حس قوی از قفس، زیر پوست حرفاش بود.

هیروکو: «می‌خوای منو... اینجا نگه داری؟»
هانما (با خنده‌ای آرام): «اسمش رو بذار محافظت. من فقط نمی‌خوام از دستم بری.»

رفتم یه قدم عقب، اما اون اومد جلو. دستشو گذاشت روی گردنم، نه محکم، ولی طوری که حسش کنم.
هانما: «تو به من تعلق داری، هیروکو. از این به بعد هیچ‌کس جز من لمسِت نمی‌کنه.»

و اون لحظه فهمیدم... عشقش، هم زیباست هم خطرناک — درست مثل خودش.
دیدگاه ها (۰)

☆ عشق روانی من (۵) ☆☆ از زبان هیروکو ☆چند روز از اون روز گذش...

☆ عشق روانی من (۶) ☆☆ از زبان هیروکو ☆اون شب تا صبح نخوابیدم...

مانی من ---پارت ۲: نجاتسه ساعت بعد، درِ انبار با صدای انفجار...

---اسم فن‌فیک: مانیِ منشخصیت‌ها: کوکونوی، ایری ، اعضای بونتن...

Just in DREAMs ۹ـــ‌ا/ت‌ـــحدودا سه روزی میشد که خوابشو ندید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط