.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
نگاه بی تفاوتی بهش انداخت و با شدت بدن بی جونش رو روی زمین هل داد و از جاش بلند شد.
با انگشت شستش روی لبش کشید، هنوز دردش گزگز میکرد، اما ارزشش رو داشت.
کمی بعد، بند کفش رو از دور گلوش برداشت،
ردش روی گردنش نقش بسته بود.
بند کفش رو داخل جیبش گذاشت و با رفتن سمت خروجی با نگاه کوتاهی به اطراف، بی صدا از سلول خارج شد.
ایرپادش رو لمس کرد و با سردی لب زد:
_ کارم تموم شد، دارم برمیگردم.
.
.
.
نایون با قهقهه دور خونه میدوید و نامجون سعی در گرفتنش بود، و به محض اینکه گرفتش نایون جیغ کوچیکی کشید و با خنده گفت:
_ عمو نامجون این بی انصافیه! پاهای من واسه دویدن زیادی کوچولوعه!
با این حرفش یونگی و نامجون خنده ای کردن و بهم نگاه کردن.
نامجون بچه رو توی بغلش گرفت و گفت:
_ پس باید صبر کنی بزرگتر بشی، اون وقت شاید بتونی از دست من فرار کنی.
یونگی به بحث و بازی های اون دو نفر خیره شد، بعد لیوان قهوهاش را روی میز گذاشت و نگاهی به جیمین که روی مبل روبرو نشسته بود انداخت:
_ از وقتی اومدی زیادی ساکتی.
جیمین نگاهش را بهش دوخت و کوتاه جواب داد:
_ چیزی نیست.
نامجون که هنوز حواسش به نایون بود، نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
_ مطمئنی؟
_ آره.
جوابش کوتاه و قاطع بود؛ طوری که معلوم میکرد قصد ادامه دادن بحث را ندارد.
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جیمین آروم از روی مبل بلند شد و دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد:
_ من دیگه برم.
نامجون ابرویی بالا انداخت:
_ به این زودی؟
_ کار دارم.
یونگی پوزخند محوی زد:
_ تو همیشه کار داری.
جیمین در جواب فقط شانهای بالا انداخت.
اما درست وقتی خواست سمت در برود، صدای قدمهای کوچکی از پشت سرش بلند شد.
نایون با عجله خودش را به او رساند و لبهی لباسش را گرفت.
جیمین مکث کرد.
سرش را پایین آورد و به دختر کوچولو نگاه کرد.
نایون با چشمهای درشتش به او زل زده بود:
_ عمو جیمین؟
_ هوم؟
_ میشه بیشتر بمونی؟
جیمین چند ثانیه ساکت ماند:
_ برای چی؟
دختر انگشتهایش را پشت کمرش قلاب کرد و با لبخند کوچکی گفت:
_ برام قبل خواب قصه بگی.
بعد با ذوق ادامه داد:
_ قصههات رو دوست دارم!
نامجون و یونگی همزمان به جیمین نگاه کردند.
انگار منتظر بودند ببینند چه جوابی میدهد
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
نگاه بی تفاوتی بهش انداخت و با شدت بدن بی جونش رو روی زمین هل داد و از جاش بلند شد.
با انگشت شستش روی لبش کشید، هنوز دردش گزگز میکرد، اما ارزشش رو داشت.
کمی بعد، بند کفش رو از دور گلوش برداشت،
ردش روی گردنش نقش بسته بود.
بند کفش رو داخل جیبش گذاشت و با رفتن سمت خروجی با نگاه کوتاهی به اطراف، بی صدا از سلول خارج شد.
ایرپادش رو لمس کرد و با سردی لب زد:
_ کارم تموم شد، دارم برمیگردم.
.
.
.
نایون با قهقهه دور خونه میدوید و نامجون سعی در گرفتنش بود، و به محض اینکه گرفتش نایون جیغ کوچیکی کشید و با خنده گفت:
_ عمو نامجون این بی انصافیه! پاهای من واسه دویدن زیادی کوچولوعه!
با این حرفش یونگی و نامجون خنده ای کردن و بهم نگاه کردن.
نامجون بچه رو توی بغلش گرفت و گفت:
_ پس باید صبر کنی بزرگتر بشی، اون وقت شاید بتونی از دست من فرار کنی.
یونگی به بحث و بازی های اون دو نفر خیره شد، بعد لیوان قهوهاش را روی میز گذاشت و نگاهی به جیمین که روی مبل روبرو نشسته بود انداخت:
_ از وقتی اومدی زیادی ساکتی.
جیمین نگاهش را بهش دوخت و کوتاه جواب داد:
_ چیزی نیست.
نامجون که هنوز حواسش به نایون بود، نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
_ مطمئنی؟
_ آره.
جوابش کوتاه و قاطع بود؛ طوری که معلوم میکرد قصد ادامه دادن بحث را ندارد.
چند ثانیه سکوت افتاد.
بعد جیمین آروم از روی مبل بلند شد و دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد:
_ من دیگه برم.
نامجون ابرویی بالا انداخت:
_ به این زودی؟
_ کار دارم.
یونگی پوزخند محوی زد:
_ تو همیشه کار داری.
جیمین در جواب فقط شانهای بالا انداخت.
اما درست وقتی خواست سمت در برود، صدای قدمهای کوچکی از پشت سرش بلند شد.
نایون با عجله خودش را به او رساند و لبهی لباسش را گرفت.
جیمین مکث کرد.
سرش را پایین آورد و به دختر کوچولو نگاه کرد.
نایون با چشمهای درشتش به او زل زده بود:
_ عمو جیمین؟
_ هوم؟
_ میشه بیشتر بمونی؟
جیمین چند ثانیه ساکت ماند:
_ برای چی؟
دختر انگشتهایش را پشت کمرش قلاب کرد و با لبخند کوچکی گفت:
_ برام قبل خواب قصه بگی.
بعد با ذوق ادامه داد:
_ قصههات رو دوست دارم!
نامجون و یونگی همزمان به جیمین نگاه کردند.
انگار منتظر بودند ببینند چه جوابی میدهد
ادامه دارد...
- ۱.۶k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط