رمان سوم
رمان سوم
پارت چهارم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
<< فردا صبح
ویو دازای
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم اون کوچولو روی زمین خوابیده ، اسمش چی بود ؟ اها چویا . امروز روز مهمونی هست . و من باید مثل یه شاهزاده رفتار کنم . اصلا حوصله ندارم ، قراره کلی دختر اشراف زاده هم مثل انگل بهم بچسبن تا بتونن ملکه شن .
بعد از روی تخت بلند شدم .چویا رو تکون دادم و گفتم
دازای : چویا ، چویا بیدار شو صبح شده ، من گشنمه
دیدم داره چشماشو باز میکنه
چویا : همممم چیه دیشب که انقدر فریاد میزدی نذاشتی بخوابم
دازای : ها ؟
چویا : دیشب دیگه ، اصلا ولش کن ، چی میخوای
دازای : به نظر تو یه خون اشام چی میخواد
چویا : دور شووووووووووو
دازای : ولی من گشنمه
و پریدم رو چویا یه راشتم خون میخوردم که زد به سینم و گفت
چویا : اههههههه .... دازا.....دازای .....اههههههه.بس.....بس....کننننن.....لطفااااااااا.............اههههههههه........اممممممم
دازای : باشه ولی باید بیشتر ناله کنی
چویا : ایییییییییی.اخخخخخخخ.اهههههههههههههه.......یکم اروم ترررررررررر....اییییییی....درد دارممممممممممممم.......
دازای : منم گاز گرفتم درد داشته باشی
چویا : خیلی * دازای دندوناشو نشون داد * باشهه باشه ببخشید
دازای : افرین ، راستی تو باید امشب به عنوان خدمت کار شخصیم به مهمونی بیای
چویا : فکرشم نکن
دازای : چراا؟
چویا داشت دلیل میاورد که پریدم وسط حرفش و گفتم
دازای : همه دارن غذا هاشونو میارن
چویا :* اعصابش خورد شد 🙂↔️*به ما نگو غذا ما ادمیم
دازای : شما ادما غذای مایین
داشتن دعوا میکردیم که خدمت کار مثل خر وارد شد
خدمتکار : ارباب صبحانه حاظره لطفا تشریف بیارین
دازای : الان میام ، چویا تو هم باید بیای
چویا : عمرا
دازای : باید قصر رو نشونت بدم ، خدمت کار لطفا یه دست لباس خدمتکاری برای این غذا ی من بیارین
چویا : من غذا.....
جلوی دهنشو گرفتم
ویو راوی
وقتی خدمت کار لباس ها رو اورد چویا گفت
چویا : من اینا رو نمی
و دازای دندوناشو نشون داد
چویا : باشه ؛ برو بیرون لباسم رو بپوشم
دازای : نمی رم ، تو خدمت کارمی من میتونم هر کاری دوست دارم باهات بکنم
چویا : مسخره نباش ، روتو برگردون
دازای به اجبار سرش رو برگردوند ولی تا چویا لباساشو در اورد که لباس های خدمت کاری بپوشه دازای دوباره برگشت و گفت
دازای : پوشیدی ؟
چویا سرخ شد و گفت
چویا : کور سگ برگرد
ولی دیگه دیر شده بود .....
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
دارای بسی کرم😄
پارت چهارم
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
<< فردا صبح
ویو دازای
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم اون کوچولو روی زمین خوابیده ، اسمش چی بود ؟ اها چویا . امروز روز مهمونی هست . و من باید مثل یه شاهزاده رفتار کنم . اصلا حوصله ندارم ، قراره کلی دختر اشراف زاده هم مثل انگل بهم بچسبن تا بتونن ملکه شن .
بعد از روی تخت بلند شدم .چویا رو تکون دادم و گفتم
دازای : چویا ، چویا بیدار شو صبح شده ، من گشنمه
دیدم داره چشماشو باز میکنه
چویا : همممم چیه دیشب که انقدر فریاد میزدی نذاشتی بخوابم
دازای : ها ؟
چویا : دیشب دیگه ، اصلا ولش کن ، چی میخوای
دازای : به نظر تو یه خون اشام چی میخواد
چویا : دور شووووووووووو
دازای : ولی من گشنمه
و پریدم رو چویا یه راشتم خون میخوردم که زد به سینم و گفت
چویا : اههههههه .... دازا.....دازای .....اههههههه.بس.....بس....کننننن.....لطفااااااااا.............اههههههههه........اممممممم
دازای : باشه ولی باید بیشتر ناله کنی
چویا : ایییییییییی.اخخخخخخخ.اهههههههههههههه.......یکم اروم ترررررررررر....اییییییی....درد دارممممممممممممم.......
دازای : منم گاز گرفتم درد داشته باشی
چویا : خیلی * دازای دندوناشو نشون داد * باشهه باشه ببخشید
دازای : افرین ، راستی تو باید امشب به عنوان خدمت کار شخصیم به مهمونی بیای
چویا : فکرشم نکن
دازای : چراا؟
چویا داشت دلیل میاورد که پریدم وسط حرفش و گفتم
دازای : همه دارن غذا هاشونو میارن
چویا :* اعصابش خورد شد 🙂↔️*به ما نگو غذا ما ادمیم
دازای : شما ادما غذای مایین
داشتن دعوا میکردیم که خدمت کار مثل خر وارد شد
خدمتکار : ارباب صبحانه حاظره لطفا تشریف بیارین
دازای : الان میام ، چویا تو هم باید بیای
چویا : عمرا
دازای : باید قصر رو نشونت بدم ، خدمت کار لطفا یه دست لباس خدمتکاری برای این غذا ی من بیارین
چویا : من غذا.....
جلوی دهنشو گرفتم
ویو راوی
وقتی خدمت کار لباس ها رو اورد چویا گفت
چویا : من اینا رو نمی
و دازای دندوناشو نشون داد
چویا : باشه ؛ برو بیرون لباسم رو بپوشم
دازای : نمی رم ، تو خدمت کارمی من میتونم هر کاری دوست دارم باهات بکنم
چویا : مسخره نباش ، روتو برگردون
دازای به اجبار سرش رو برگردوند ولی تا چویا لباساشو در اورد که لباس های خدمت کاری بپوشه دازای دوباره برگشت و گفت
دازای : پوشیدی ؟
چویا سرخ شد و گفت
چویا : کور سگ برگرد
ولی دیگه دیر شده بود .....
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
دارای بسی کرم😄
- ۷۶۵
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط